Sunday, December 28, 2003

بادمجان بم را آفت در ربود.

آوار که بر سرم بریزد و هیهات از تنفسی و فریاد. نه که تلخی غم ام را مجال گفتن باشد که سینه را توان از جگر بر کشیدن ِ فریادی نیست.
خدا را چه می شود این زمین و آسمان را . بر پهنه ای به پاکی کویر سوز و لرز آسمان و زمین کفاره کدامین گناه این نا امید مردمان است.
موج موج خاک و خیزش غبار را چه قرابتی با آرام جای این جان های خسته ی خاموش.
بر دست های مان نه باد که جز پرده ای خاک نفرین سوز چیزی نیست و این هیچستان بی مرز چه جان ها را در ربود و چه پر شتاب.
ای بم! برخیز! بر خیز و بیدار باش که پرهیب پرقوت تو نه به قامت گذشته اما همچنان بر پاست. تو نیز برخیز و بیدار بمان.

باقی بقایت

Saturday, December 06, 2003

ادبیات و زبان

اندیشیدن امکانی انفرادی بود و به اشتراک گذاشتن آن ممکن نشد مگر با اختراع زبان. زبان با ساختار قدرتمندش ساز - و- کاری در اختیار بشر قرارداد تا به شرط پذیرفتن قواعد آن تبادل اندیشه و اطلاع میسر گردد.
زبان از آغاز با قدرت وارد عرصه شد و بی لغزشی بارزترین توانایی بشر را تحت سیطره خود گرفت.
کارکرد دیگر زبان که عام تر هم شد- ارتباط و تبادل اطلاع - این قدرت را کمتر آشکار می کند چرا که در صحبت های روزانه خود کمتر به این قدرت فکر می کنیم . با تمام این تفاصیل زبان با ساختاری پیچیده و کانون های متعدد و بهره گیری از نیروهایی که از هر سو ما را احاطه کرده اند بر دنیای ما چیره گشته. زبان حتا فرصت اشتباه را به ما نمی دهد و به عکس نوشتار وابسته به زمان است. زبان در لحظه جاری است و اشتباه در آن گاه جبران ناپذیر و بازگشت به گذشته ناممکن.
زبان با ساختار نشانه ای اش همه چیز را انتزاعی می کند. ما در دایره زبان حرکتی مدام از دال به مدلول داریم و هرگز امکان رسیدن به خود شیئ میسر نمی شود. حتا گاهی این دور کامل می شود ، کافی است فرهنگ لغت را باز کنید و معنی واژه ای را بخوانید و این معنی را به عنوان مدخل جدید در نظر آورید و تکرار همین تا به نقطه ی آغاز برگردید.
بارت در این باره می گوید:" زبان قدرت است چون مرا مجبور می کند کلیشه هایی از پیش شکل گرفته (ازجمله خود کلمات) را به کار برم، و آنچنان سـاختار محتومی دارد که به ما برده گان زبان اجازه نمی دهد از آن آزاد و خارج شویم، چون هیچ چیز بیرون از زبان نیست."
بارت راه نجات را تقلب در زبان می داند و این بازی نادرست ، نجاتبخش و آزادی بخش را ادبیات می نامد. این بازی کلمات و بازی با کلمات زبان را به صحنه می آورد و روی خلل و فرج آن کار می کند، ادبیات با گزاره ی ساخته و پرداخته کار ندارد بلکه با بازی ی گوینده و نویسنده سر و کار دارد که جاذبه ی کلمات را کشف می کند. ژان کوکتو می گفت :" شعر گرد و غبار روی کلمات را پاک می کند و نیروی نهفته ی آنرا آزاد" بر پایه نظریه اطلاع برخورد با هر پدیده ای در بار نخست حداکثر اطلاع را به مخاطب منتقل می کند مواجهه ی دیگربار اطلاع را کاهش می دهد و... کلمات نیز برای بار اول حامل حجم بالایی از اطلاع هستند اما کاربرد بیش از حد آنان چنان از بار اطلاع شان می کاهد که به کلی از ایجاد هیجان ناتوان می شوند از اینجا به بعد کار هنرمند آغاز می شود تا با عدول از قواعد زبان و آگاهی از اینکه نیروی زبان می تواند دوباره بر آن غلبه کند به بازی وارد شود و قدرت کلمات را آزاد سازد.
با این حال زبان از توانی چنان بالا برخوردار است که این نیروی وارد شده را در خود حل می کند و با کمک آن در سطحی جدید قرار می گیرد. این واکنش که از انعطاف پذیری زبان ناشی می شود اثر هنری را که از نیروی کافی بهره مند نباشد با تخلیه اطلاع بلافاصله مستحیل می کند . بر این اساس اثر هنری باید در مرز معنا و بی معنایی باشد تا از استحاله بگریزد و هر مواجهه ای با آن منجر به دریافت اطلاعاتی جدید شود و این میسر نیست مگر با عدول هر چه بیشتر از قواعد زبان در ساخت و فرم.

ادامه دارد...

Sunday, November 30, 2003

خبر بد اینکه بهترین دوست دوران نوجوانی ام از همسرش جدا شد. بدی خبر در جدایی شان نیست چه اگر این جدایی آغازی باشد بر راهی نو بر هر دوشان مبارک. اما آیا زنده گی چنین نااستوار که دوامی کمتر از شش سال داشت می بایست به وجود دو انسان دیگر بیانجامد؟
کدام مقصرند؟ حمید که همچون تمام مردان تاریخ افسوس تاثیر اندکش بر آفرینش انسان - نسبت به زن- را به همراه دارد.تاثیری که چیزی نیست جز از دست دادن لحظه ای ی لگام غریزه وشگفتا که ناتوانی مردان در این آفرینش خداگونه مانع ادعای قدرقدرتی شان در طول تاریخ نمی شود. به عکس زن ها از نیروی جادویی و رشک برانگیز خلق برخوردارند ( موجودی چون خود در وجودآوردن پدیده ای غریب است) . زن در هر لحظه بر این آفرینش تسلط دارد و آیا از این منظر سقط جنین عملی روا نیست؟ نمی خواهم همسر حمید را محکوم کنم، چرا که اصلن حق و صلاحیتی ندارم که راجع به کسی حکم صادر کنم، تنها سوال می کنم آیا اضافه کردن موجودی به این جمعیت سرگردان کاری خطیر و درخور اندیشیدنی بایسته نیست؟
تو بگو

باقی بقایت

Saturday, November 15, 2003

گفتگو

باید بالاخره یه جوری تمومش کنم مثل خیلی از همین نوشته ها یا مثل فیلم ها که حتا میشه بیشترشون رو قبل از اینکه تموم بشن حدس بزنی که آخرش چی می شه.
باید بهش بگم . بگم که امروز یه روز دیگه است و من اینجوری نمی تونم ادامه بدم. اگه ازم دلیل بخواد و من بگم یه حس ِ ، که نمی دانم شاید از وقتی اون فیلم و دیدم که آخرش رو بعد از بار چهارم هم نفهمیدم چی شد و اون بهم بگه و با همون نگاه از پشت عینکش بهم زل بزنه بازم فایده نداره. تا بذاره بره من یادم می ره که آخر فیلم چی شد. و اگه صد بار دیگه هم برام توضیح بده بازم یادم می ره واسه همینه که می گم باید یه جوری تمومش کنم.
اون بار هم قبل از خداحافظی بجای قرار بعدی مون می خواستم بهش بگم که دیگه اینجوری نمی شناسمش. نه بخاطر اینکه مدل موهاشو عوض کرده یا اینکه از وقتی چشماشو با لیزر عمل کرده دیگه با اون حالت آشنا ی پشت عینکش بهم نگاه نمی کنه.
باید بفهمه که امروز یه روز دیگه است حتا اگه زمین تو مدارش ثابت بمونه و یا مسافرکشی که منو به محل کار می رسونه همون دیروزی باشه و اونی که سر میزم میاد همون پیرهن هر روز را پوشیده باشه. حتا اگر خدا انقدر دور شده باشه که انگار اصلن نیست ، من هستم و او، نه با بازگشتی به نقطه تکرار قبلی. امروز من بر مداری دیگر می گردم و حرکت بی پایان عقربه ها برایم همان گذشت زمان نیست.
امروز روز دیگری است و او باید این را بفهمد و من نمی دانم چرا و اگر بیاید و برایم بگوید و حتا با آن نگاه اش که همیشه از پشت عینکی زل می زد که نیست باز هم تا قرار بعدی مان رابگذاریم و برود من دچار نسیان می شوم و هنوز می گویم و می دانم که امروز روز دیگری است و بالاخره باید جوری تمامش کنم.

شیراز
آبان 82

Thursday, November 06, 2003

استحاله

از دو خصلت خود آگاهم؛ یک تنبلی و دیگری اینکه من اهل مبارزه نیستم. و آیا این دو خود جنبه هایی لز نوعی بی تفاوتی نیستند؟ در برابر حوادث موضعی فعال نمی گیرم و می گذارم ریز و درشتشان آوار شوند بر سرم و خوب که فرو ریختم و ممزوج شدیم به هم و دیگر غیر قابل تشخیص کم کم خود را باز می یابم نه خودی آشنا فقط می دانم که هستم نه اینکه تلاشی درخور بکنم بلکه به گمانم پس می زندشان نیرویی نمی دانم از کجا؟ شاید تغییر هماره و جبری پدیده ها شاید هم برای اینکه نیرویی دوباره بیابند و من هم بدانم که باید منتظر آوار بعدی باشم و مدام تکرار همین که خسته نمی شوم چرا که پذیرفته ام و اگر نخواهم چه؟ تو بگو.

باقی بقایت

Friday, October 24, 2003

نفس عمیق
این مطلب نوشته کیا1 یکی از دوستانم است.


مهدی از تهران برگشته می گه رفتم "نفس عمیق" را دیدم فیلم خوبیه . من که خیلی وقته سینما نرفتم دلم برای یک فیلم خوب لک زده درسته که من و مهدی شیرازیم ولی شیراز فقط اسمش شهر فرهنگ و هنره وگرنه جز حافظیه و سعدیه چیز دیگه ای نداره- نه تئاتری نه سینمای درست و حسابی و نه کنسرت قابل اعتنایی2.
یکی از همکارها می گه سینما ایران "نفس عمیق" را اکران می کند، اول جدی نمی گیریم فکر می کنیم اشتباه دیده ،بعد که مطمئن شدیم برنامه ریزی کردیم بریم بالاخره با تمام مشکلات پیش آمده تونستیم آخرین سانس نملیش فیلم را ببینیم. کل تماشاگران فیلم به بیست نفر نمی رسیدند همین ها هم با پخش بی پایان آگهی های تبلیغاتی کلافه شده بودند اما در این بین آگهی خوب فیلم " صورتی" قابل توجه بود که – با عرض پوزش از پیشداوری- فکر کنم از خود فیلم بهتر باشه.
فیلم شروع شد آغاز فیلم مثل یه پتک می خوره تو سرم حسابی گیج می شم، فیلم که پیش می ره هر لحظه بیشتر غرقم می کنه ، بازی سه بازیکر اصلی فیلم ( منصور- آیدا- کامران) هم که محشره پاهام خیلی درد گرفته چون خیلی وقته سینما نیومدم و سابقه زانو درد هم دارم ولی توجهی بهش نمی کنم چون بدجوری رفتم تو فیلم.
هنوز از ضربه آغاز فیلم کاملا به هوش نیامدم که ضربه ی پایانی فیلم به کلی ناک دانم می کنه . تو راه برگشت سوار وانت می شیم بچه ها با مهدی پشت می شینند و من تنها جلو رانندگی می کنم. "نفس عمیق" مدام جلو چشممه بعد از این همه فیلم ندیدن خیلی بهم می چسبه خلاصه خیلی فیلمه، دم شهبازی و همکاراش گرم. هرکی فیلمو ندیده حتما بره. بعد از دیدن فیلم هم مطمئن شدم که اسکار بگیر نیست.

1- من زیاد مطلب نمی نویسم تقریبا اصلا نمی نویسم. ولی یکباره حسی باعث شد که این چند سطر را بنویسم به هر حال زیاد سخت نگیرید.
2- البته از تلاشهای مدیر کل فرهنگ استان فارس نمی شه گذشت.

Monday, October 20, 2003

هفت ، روشنفکری ، و آقای طالبی نژاد

شماره ی پنج هفت را تازه گرفتم با سردبیر دوست داشتنی اش مجید اسلامی و مدیر مسولی احمد طالبی نژاد مجله ای که این روزها انگار بازار خوبی دارد ، شاید از مرده ریگ دوران خوش فیلم، که قرار است در حوزه فرهنگ و هنر فعالیت کند.
روی سخنم با آقای طالبی نژاد است. به خصوص درمورد سرمقاله شماره آخرشان.
در این چند شماره فضای غالب مجله ادبیات بوده به اضافه ی کمی تئاتر و اندکی هم سینما و ...
اینکه چه می شود عده ای منتقد فیلم مجله ای در می آورند که بیشتر ادبی است تا .... جای پرسش دارد. شاید نزول مجلات سینمایی اینان را بدین سو کشاند؟! و آیا این خود نوعی نان به نرخ روز خوردن نیست؟ و یا پاک کردن صورت مساله؟ و مگر از وظایف روشنفکر بیان کاستی ها و ارائه راه حل نیست؟
البته شاید آقای طالبی نژاد به اعتبار رمانی که نوشته اند خود را صاحب چنین صلاحیتی می دانند. اما با توجه به مطالبی که در این چند شماره چاپ شده به نظر می رسد اگر کسی در این جمع چنین حقی داشته باشد شانس مجید اسلامی بیشتر است. با اشرافی که به این هنر دارد و ترجمه های خوبش – بماند که من در مورد ترجمه اش از تپه هایی چون فیل های سفید حرف دارم -.
آقی طالب نژاد شعرهای براهنی(دف ) یدالله رویایی (شنبه سوراخ) و هوشنگ ایرانی (جیغ بنفش) را هذیان گویی میداند که تنها به مدد طنز و طعنه ورد زبان شده اند. ایشان به اعتبار کدام آگاهی از هنر شعر و با چه دلیلی چنین حکم قطعی و صریحی صادر می کنند؟ کسی که در مصاحبه دو نفره شان به همراه مجید اسلامی با مهاجرانی راجع به بهشت خاکستری اگر سوالی طرح کرده بود بیشت مسائل حاشیه ای و کلی بود و تنها توانایی اش آوردن شاهد برای بحث دو نفره ی اسلامی و مهاجرانی بود آن هم نه از ادبیات بلکه از سینما! از معدود دفعاتی هم که از ادبیات گفت نامی از سووشون برد _ منکر ارزش های این اثر نمی شوم- وشگفتا این مرد با اندوخت ای که خود پیداست از زانواش به راحتی در مورد براهنی، رویایی و ایرانی حکم صادر می کند آن هم در سرمقاله ای که در مورد جریان روشنفکری است بعد از امیر کبیر تا حال. چه فکر روشنی!
در آخرخودشیفته گی آزاردهنده ی نویسنده سرمقاله های این نشریه انگار امری عادی شده. شماره دوم آقای اسلامی از نامه ای گفته بود و تصویرش را هم ضمیمه کرده بود که یکسر تعریف و تمجید بود و آقای طالبی نژاد در همین سرمقاله ی روشنشان از روشن فکری محل گرا! و ... یاد می کنند و از قول ایشان هفت را مجله ای وزین نه! بسیار وزین و خوب نام می برند. یاد تکنیک معروف بورخس افتادم که برای درگیر کردن مخاطب و باورپذیر کردن داستانهایش از شگرد حدیث استفاده می کرد. مثلا اسمی قلنبه و طولانی می آورد که او این داستان را از شخص معتبر و ... روایت کرده که بر اعتبارش جای تردید نیست. بر همین اساس هفت هم لابد مجله ی وزینی است.

باقی بقایت

Monday, October 13, 2003

"زنده گي را فرصتي آن قدر نيست
که در آيينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لبخنده و اشک
يکي را سنجيده گزين کند
."

مرگ پدر بزرگ شايد چندان عجيب نباشد به خصوص که نود و چهار سالَش باشد . اما عجيب آن نگاه دو دو زن هفته آخرش بود. انگار که دلواپس باشد چيزي را از قلم بياندازد همه چيز را سريع از چشم مي گذراند و در ته آن نگاه دور حسرتي بود، شايد از خاطره اي يا...
کمي حواس پرت شده بود. براي روزهاي آخر بهتر هم هست. نزديک که مي شديم بجا مي آورد و اگر بلند چيزي مي گفتيم ، چرا که به سختي مي شنيد، مثلاً سلامي مي کرديم به تکرار پاسخي ميگفت نه انگار که با ما باشد بلکه پژواکي بود بر صدايمان که از روح ناآرامش به يادبود صدايي شايد آشنا برمي خاست.
سختش بود راه برود و زير بغلش را مي گرفتیم. گام ها را لرزان بر مي داشت و دستهاش آماده بودند که هر لحظه که لغزشی احساس کرد به هر چه دست رس باشد بياویزند . گام ها را با تاني بر ميداشت انگار که لب گودالي عميق پا بگذارد و از بيم اينکه با گام بعدی فروغلتد ، تا مطمئن نمي شد جاپايش محکم است قدمي برنمي داشت.
توان خيره شدن به چشمانش را نداشتم . چه مي ديد؟ رويايي ديرين که ميشد و نشد؟ هر چه بود آرامش ابدی چشمان ناآرامش را درربود.
روحش شاد.
َُ

Friday, August 22, 2003

آينده از آن ماست؟

غم دل با توگويم غار
مرا آيا اميد رستگاری هست؟
صدا نالنده پاسخ گفت:« ...اری هست...»


انسان در بند گذشته ی خويش و مقهور آينده اش است. گريز از آنچه از ما برجای مانده آرزويی بيش نيست و آينده ی بی شکل و مبهم مان نيز لايتغير می نمايد. آنچه دوست نمی داريم برجای مانده و مايه ی عذاب وجدان ، و شگفتا که تجربه هايی از اين دست در پاياترين زاويه های ذهن ناآراممان جای می گيرند. به قول گلشيری «درخت ها و گلها حافظه ندارند، برای همين آزادند، رها و آزاد.»
اگر مدام به کلنجار رفتن با آنها بپردازيم روزگارمان سياه می شود و اگر به کلی فراموششان کنيم به نوعی ديگر به بی تفاوتی متهم می شويم. اين جدالی بی پايان با گذشته خويش است.
در همين حين آينده ی بی بازگشت و تيزپا مدام ما را دربر می گيرد بدون اينکه مجال تاملی بر آنچه در برابرمان رخ خواهد داد داشته باشيم. هر گوشه اش را که طرحی می زنيم از روزنی ناپيدا نوری کج تاب تصوير پيش رو را معوج می کند.
آينده از آن ماست؟ گمان نکنم. اين ترس از آينده و اندوه گذشته دلمشغولی ناخودآگاه ما بوده است ـ چرا ما صيغه های کاملی از گذشته، دو صيغه زمان حال و تنها يک صيغه آينده داريم ؟ و چرا تا اين اواخر در داستان نويسی مان فقط حکايت گذشتگان را بازگو می کرديم و حتا از زمان حال هم نمی گفتيم ؟ چه رسد به آينده! ـ ما نه به فکر آينده بوده ايم و نه هستيم. جامعه ی ما در حالتی منفعل به سر می برد. کوششی برای جريان سازی به چشم نمی خورد و تنها تلاشمان در مسير جريان ديگران قرارگرفتن است. اين که بدانيم چه می کنند و از پی شان روان شويم تمام آرزويمان است. دريغ از خلق و ...
آينده می آيد و ما ايستاده ايم نحيف و ناتوان از بازشناختن راه پيش رو با شانه هايی فرتوت از ميراث گذشتگان.

باقی بقایت

Tuesday, August 12, 2003

خواب زمستانی

گاه نمی توانم بنویسم. هفته ای یا حتا شده ماهی، چرا؟
طرح هایی نیمه تمام دارم و سودای نوشتن اما توانش نه!
چاره کار را در آن می بینم که کوتاه بنویسم . همه ی توان داستان نویسی ام در این چند ماه شده سه داستان یک صفحه ای.
البته خطایی سخت بزرگ است که خود را با نویسندگان حرفه ای بسنجم اما فکر می کنم یکی از دلایلی که این روزها در ایران رمان خوب کم نوشته می شود شاید همین باشد که نوشتن رمان به عنوان محصول و نمایشگر شرایط روز جامعه تحت تاثیر اوضاع و جو حاکم قرار می گیرد. و اگر حس ثبات ، آرامش و اطمینان نباشد زمینه ی نوشتن رمان فراهم نمی شود.
از طرفی دوره های تاریخی هم در این زمانه کوتاه شده ، بشر عجول شده و به نوعی فراموشی دچار.( البته به این معنا که در اثر بمباران انواع اطلاعات ، رویدادها را زود فراموش می کند) سرعت به همه چیز سرایت کرده و مجال با خود ماندن و تنها ماندن دشوار گشته، فردیت آدمی در جمعیت جامعه ی جهانی مستحیل گشته. تمرکز بر موضوعی وقت گیر دیگر چندان مقبول نیست و غیر از مخاطب حرفه ای کمتر کسی حوصله خواندن رمانی بلند را دارد.
کارور در این باره گفته :« فهمیدم که نوشتن رمان برایم دشوار است. چرا که اضطراب و ناتوانی من ، از تمرکز بی وقفه بر چیزی به مدت طولانی مانع می شد....
اگر می توانستم افکارم را جمع کنم و تمام نیرویم را روی مثلا یک رمان بلند بگذارم، باز در وضعی نبودم که برای بازده آن ، اگر که بازدهی در کار می بود، سال ها صبر کنم نمی توانستم چشم به آینده بدوزم. مجبور بودم بنشینم و چیزی بنویسم که بتوان همان وقت ، همان شب ، یا دست کم فردا شب بعد از اینکه از کار برگشتم و قبل از اینکه سرد بشود تمامش کنم، نه دیرتر.»
اما من که ذهن خلاق و توان او را ندارم از نوشتن داستانی کوتاه هم عاجزم. دو هفته ای هست که مغزم تهی شده از اندیشه ای نو . هر چه هست خاطره است ودریغ از خلقی یا حتا تداعی پی- آ- پیِ واقعه ای.
نمی دانم این یک خواب زمستانی است یا جوانمرگی یک نویسنده ی خام دست و نابالغ.
باقی بقایت.

Tuesday, July 29, 2003

بود يا ..


نبودـ يا بود و من نديدم. خواب ديده بودم ، اما نه ، تنها يک صفحه سياه بود پس آيا می شد گفت خواب ديده ام. فقط صــدايي شنـيده بودم . مثل بوق تلفن وقتی کسی آن طرف گوشی را برنمی دارد.
گفته بود ساعت نه و نيم جلوی پارک ساعی می بينمت الان ساعت شش بود و تاريک بود مثل دو تا چهار شب و مثل همان خواب که ديده بودم. اول بار که زنگ زد وقتی پرسيدم شماره را از کجا آورده ای طفره رفت. صداش آشنا بود و هيچ تلاشی هم برای تغييرش نمی کرد. حتا از جاهای آشنايی هم می گفت. دفعه دوم يا نمی دانم ... پرسيدم چرا به من زنگ می زنی گفت يعنی تو ناراحتی که زنگ می زنم و سريع موضوع را عوض کرد مجال نداد که بگويم نه، که من هم منتظرم زنگ بزند و نپرسيد که چرا مدام سوال هايی می کنم که بدانم چه طور شماره ام را گير آورده و چرا با وجودی که مايلم نمی گويم قراری بگذاريم و همان بار بود يا ... که گفت حتا مرا ديده نه خودم را...
زنگ ساعت که ميزان کرده بودم روی شش و نيم به صدا در آمد کسی خانه نبود پس گذاشتم همان طور بزند تا کوکش تمام شود . اشتها نداشتم صبحانه بخورم پس زود بود از رختخواب بيرون بيايم بخصوص که می شد پتو را روی صورت کشيد و جاهای خالی را ميان سياهی پر کرد و شايد حتا می شد از صدا صورتش را ساخت گفته بود چه لباسی می پوشد و من هم گفته بودم ، که بی فايده بود چرا که ديده بود مرا و نيازی به نشانی بيشتر نبود و من بايد اين هاله را مجسم کنم و اين صدا را که انگار روح بود لباس بپوشانم.
می گفت از عـلاقه من به ادبيات آگاه است و از گلشــــيري گفت و از بورخس و از هر دوشان که « ــ فرق نمی کند . اگر الف الفبای ما همه ی حروف باشد و همه کلماتی که هستند و خواهــند بود ، پس اينــجا يا هرجا که باشم همه جاست ؛ من هم تو هستم يا هر کس که نوشته است يا خواهد نوشت.
می بينم که زنده است و هست ، حتا وقتی ديده بودنداش که ده و نيم بعد از ظهر دوم آبان هفتاد و چهار نشسته، تکيه داده به ديوار ، تمام کرده بود . » و حالاست که می بينم اش از پشت با روسری سفيد که پشت گردن گره انداخته و از راه راه ميله های نيمکت مانتو کرمش پيداست و کفش های ورزشی به پا دارد مثل خيلی از آنهای ديـگر که اول صبح در پارک می دوند و دست ها را در هوا تکان می دهند بی آنکه پی چـيزي باشند. و آرام است بيشتر از آنکه منتظر کسی باشد و نيست و می داند آنکه می آيد به چه هياتی است و من که فقط می توانم صدايش را که حالا آشناست و دور فقط تشخيص بدهم . منتظرم که سربرگرداند و ببينمش که بلند می شود و می رود بی آنکه سر بجنباند می دود و دست ها را در هوا تـکان می دهد و انگار که سبک شده باشد گام هاش بلندتر می شوند تا آنجا که ديگر به زمين نمی رسند و نيمکت خالی می ماند و من. و اينکه اينبار که زنگ زد بگويمش که من نيامدم يا او نبود.

6/5/1382
شيراز

Tuesday, July 08, 2003

ما بی چرا زنده گانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند

لاله و لادن را می گویم که رفتند
نگو که احساساتی نباشم . شاید مرگ مارک ویلیام فو غریب بود و ناگاه، اما نا اگاه هم.
این دو رفتند ، که خود می دانستند و ما هم امیدی روشن نداشتیم به بازگشتشان.
پس کدامین نیرو وادارشان کرد به گزینشی از این گونه.
امید به چه بسته بودند و آیا خود امیدشان بود به سرانجام کار؟
و خود را بنگریم که با بندهای نامرئی سستی اویخته ایم در جهانی که هر سو تیغ هایی پیداست آهخته. و آیا نه اینکه « تلاش از پی زیستن به رنج بار تر گونه ئی ابلهانه می نماید».
باشد که میراث این واقعه به هضم خوریم و این خوره ی زنده گی روزانه ، خورند جانمان نگردد و خود مرگ خویش برگزینیم

Monday, May 26, 2003

یادی از هوشنگ گلشیری

خرداد که می آید غم بر دلم هوار می شود به یاد خرداد 79 و آن شب که پس از رفتن نهنگ آب خرد داستان نویسیمان زار گریستم.
در این دستان خالی ام چیست بعد از او.
توان ادامه راهش را در داستان البته که ندارم، قامت کلامش چنان بلند است که دسترس نه کسی چون من و فقط اندیشه اش را پاس می دارم که خود می گفت:"من البته اگر نهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم. این طورها زیسته ام: گاهی سر به دیواره ها کوبیده ام سعی هم کرده ام که به نسل بعد بی توجه نمانم تا از این آب خرد همان نبیند که من دیده ام."
در پرتو نوری که تاباند بر نیمه ی تاریک ماه مان می خوانم و باز می خوانم و باز " معصوم ها ، شازده و قصیده ی جمیله، دست تاریک و روشنش را و خانه روشنان و نقش بندان و..." و می بینم که هم اوست که می رود، رکاب زنان و رو به باد و من که انگار جز باد هم چیزی در دستم است.

باقی بقایت

Sunday, May 25, 2003

خسته نامه

خسته ام و خالی
خيال هيچ خمار چشمی به خوابم نمی خرامد
و اينچنين باری بر دوشم
هستی و هيچ ندانم که چه
که چه . . .
يا کدامين

کور سوی دوری
بر ديار بی تاب جانم
آيا تواند تابيد
نه بارقه ای
نه راهبری که بازشناسمش
مرا خود اين بس
که بدانم
کجا و کی؟

شيراز
5/2/82

Saturday, May 17, 2003

بعد از هفته ای سکوت یک داستان هم شاید بد نباشد
به تلنگری از لنا نوشتمش پس تقدیم به خودش

عاشقانه خیس
دوش باز بود ، به حرکت آب روی بدنم نگاه کردم ، چند قطره ای توی چشمم رفت و برای اينکه سوزشش کم شود ناچار چشمهام را بستم. حالا فقط سياهی بود با صدای آب ، ممتد و بم و بالا. فقط کمی سرد بود باد اما نمی آمد گفت امروز عصر می آيم گفتم پس من دوش می گيرم تا برسی و سر بود و آن موتور سوار با کلاه سياه و صدای ممتد باز رد شد و بوق زد و سياه بود که صدايش آمد ، صدای زنگ. من که گفته بودم دوش می گيرم ، حوله را به خودم پيچيدم و بيرون زدم. لباس ها نبودند همانها که اطو زده بودم ، نبودند . باز صدا آمد، صدای موتور ممتد و بم و بالا . کفش ها هم نبودند که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا پيدايشان کنم والا ناچارم بلوز دامن مشکی ام را بپوشم دير می شود بايد زودتر برگردم. سوزش چشمم بيشتر شد و سرد بود.
لباس مشکی را برداشتم کمی چروک بود و توی آيينه من نبودم که موج برمی داشت . فقط بويش آشنا بود. گفت خيلی وقت بود دنبال اش می گشتم بوی آشنا يی داشت گفتم پس هميشه از همين می زنم در کمد را باز کردم تاريک بود اما بويش بود و سياه بود که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا لباسم و ادکلن را پيدا کنم با همان حوله رفتم در را باز کردم لباس تنم نبود با احتياط لباس را جلو گرفتم تا خيس نشود گفتم گمش کرده بودم گفتم از خشکشويی گرفتمش نگران بودم آماده نشود اما شد قطره های آب روی سينه ام سر می خورد انگار که روی بدنم دست بکشند گفتم يادم نمی آيد به خشک شويی داده باشم گفتم ديروز عصر ساعت پنج گفتم يادم نمی آيد گفتم کفش ها چی گفتم تو فريزرند پر از روزنامه ی نم دار پام را می زدند گفتم خدارا شکر ادکلن ... که دودش دماغم را پر کرد با همان صدای بم و بالا رد شد و بوق زد روغن سوزی داشت که اين طور دود می کرد . سرما به جانم افتاده بود در حمام باز بود و آب که سرد بود. باز زنگ زدند از لای در ساعت را ديدم به موقع آمده بود ، لباسم آنجا آماده بود و آب از روی سينه ام سر می خورد و من سردم بود.

Thursday, May 08, 2003

پاورچین


هرچه کردم از این برنامه نگویم نشد.
قالب طنز! چه ادعای گزافی. قامت طنز چنین کوتاه نباشد که با لودگی و عربده کشی دست رس گردد.
ویژگی این برنامه چیست جزایجاد _ خلق نمی گویم چرا که خلق را دستانی توانا و آفرینشگر باید _ موقعیت هایی تکراری ، داستان هایی بی منطق و سرسری.
دو آزمایش : یکی اینکه پنج دقیقه پای تلویزیون چشمانتان را ببندید تا جز صدای جیغ و داد و فریادهایی گوش خراش چیزی عایدتان نشود. دیگر اینکه نگاه کنید اما صدا را قطع کنید غیر از کتک کاری و از سر و کول هم بالا رفتن، دولا راست شدن و دویدن های این سو- آن سو چیزی خواهید دید؟
حضرت مدیری هم که همه کاره این مکاره است آنجا که موقعیتی جفنگ می سازد خود نمی تواند جلو خنده اش را بگیرد. مقایسه ای این چنین البته خطاست اما به یاد بیاورید مرد صورت سنگی سینما را.
فرصت طلبی تا کجا که اشتباهات را با کمال بی شرمی در برنامه جای می دهند بی آنکه زحمت برداشت مجدد را بر خودهموار سازند مبادا که در این پول به جیب زدن لحظه ای معطل شوند و شگفتا که برخی این را از خلاقیت این مرد می دانند.
آخر این برنامه هم آنچه به یاد می ماند جز دم لابه گی، لودگی و شخصیت هایی لمپن چیست؟ و فراموش نکنیم که پایین آوردن سطح سلیقه، و عادی کردن رفتارهای سخیف بزرگترین خیانتی است که می شود در حق این مردم کرد.
دریغ از طنازی.

باقی بقایت.

Wednesday, May 07, 2003

خود گويه هاي تنهايي شيراز

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد


باد که مي آيد و خاک، چشمانم را مي بندم، نه انگار که در شيراز باشم _ آرام جايي مي پنداشتمش _ عصر پنجشنبه اش را دوست داشتم و شهريار و ابوتراب و... حافظ که جان
جانم است _ و تو هم لابد _ اما گويي خالي شده ام از نخل هاي بي خواب و نارنج هاي شريرش ، حتا از ...
نوشته هاي بر ديوارش انگار مرگ واژه هاي مهتر سنگي ام باشند و من آن مهتر
جاي چيزي که نمي دانم خالي است و آسيمه سر در خواب دست مي سايم به هر سو ، نه از پي او _ که بدانم خود کجايم.
نمي دانم!
مي داني؟

باقی بقایت

Friday, May 02, 2003

حالم خوش نیست
شاید دلیلش .....
شایدم همین جور بی خود فکر می کنم که خوش نیستم

فقط یک جمله از شروود اندرسن بگم
جهان طرحی برای معشوق های ما ندارد

باقی بقایت

Thursday, May 01, 2003

خاطر مجموع جمعه

دهل می زد بیشتر با آن چوب بزرگ،از رو ، و همراهش می کرد با ریز ضربه هایی که از زیر می زد، می کوبید و می لرزید، می لرزیدم چشمانش را می دیدم که رد می شد وقتی می چرخید، می چرخید و می زد و رد می شدند از جلوش و خم می شد، می کوبید که می لرزیدم و باد به لباسش می انداخت. گوشه شالش رها شده بود انگار که حجم طوسی دوار را با صفحه ای سیاه بریده باشند. می رقصیدند با هم و دور می زدند گرد بر گردش، پا بالا می انداختند و دستها را به هم رسانده بودند، از فاصله بین دست ها شان همو بود که می زد و می چرخید که نگاهش رد می شد و آن دیگری با صدای سورنا همراهش می کرد و آرام بود ، چشم هاش هم.
این هم شروع داستان جدیدم کمی اگر صبر کنی ( ماهی یا سه ماهی ، نه بیشتر!) همه را - اگر مایل باشی- خواهی خواند.

باقی بقایت.

Wednesday, April 30, 2003

تذکره 3

حسن بصري

نقل است که حسن گفت :« از سخن چهار کس عجب داشتم: کودکي و مخنثي و مستي و زني » گفتند :«چگونه» گفت: « روزي جامه فراهم مي گرفتم از مخنثي که بر او مي گذشتم. گفت: اي خواجه! حال ما هنوز پيدا نشده است. تو جامه از من فرامگير، که کارها در ثاني الحال خدا داند که چون شود. و مستي ديدم که در ميان وحل مي رفت، افتان خيزان، پس گفتمش : قدم ثابت دار اي مسکين تا نيفتي. گفت : تو قدم ثابت کرده اي با اين همه دعوي؟ من اگر بيافتم مستي باشم به گل آلوده، برخيزم و بشويم، اين سهل باشد. اما از افتادن خود بترس. اين سخن عظيم در من اثر کرد. و کودکي وقتي چراغي مي برد. گفتم: از کجا آورده اي اين روشنايي؟ بادي در چراغ دميد و گفت: بگو تا به کجا رفت اين روشنايي؟ تا من بگويم که از کجا آورده ام. و عورتي ديدم روي برهنه و هر دو دست برهنه، با جمالي عظيم، در حالت خشم از شوهر خود با من شکايتي مي کرد. گفتم: اول روي بپوش. گفت: من از دوستي مخلوق چنانم که عقل از من زايل شده است و اگر مرا خبر نمي کردي، همچنين به بازار فروخواستم شد. تو با اين همه دعوي در دوستي او، چه بودي اگر ناپوشيدگي ي روي من نديدي؟ مرا اين نيز عجب آمد».
پرسيدند که تو را هرگز وقت خوش بود؟ گفت:« روزي بر بام بودم. زن همسايه با شوهر مي گفت که: قريب پنجاه سال است تا در خانه توام. اگر بود ونبود صبر کردم و زيادتي نطلبيدم، و نام و ننگ تو نگه داشتم و از تو به کس گله نبردم. اما بدين يک چيز تن درندهم که بر سر من ديگري گزيني . اين همه براي آن کردم تا تورا بينم همه، نه آن که تو ديگري را بيني، امروز به ديگري التفات مي کني. اينک به تشنيع دامن امام مسلمانان گيرم». حسن گفت: « مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه شد. طلب کردم تا آن را در قران نظير يابم. اين آيت يافتم : همه گناهت عفو کردم. اما اگر به گوشه خاطر به ديگري ميل کني و با خداي شرک آوري، هرگزت نيامرزم».


باقي بقايت