Monday, May 26, 2003

یادی از هوشنگ گلشیری

خرداد که می آید غم بر دلم هوار می شود به یاد خرداد 79 و آن شب که پس از رفتن نهنگ آب خرد داستان نویسیمان زار گریستم.
در این دستان خالی ام چیست بعد از او.
توان ادامه راهش را در داستان البته که ندارم، قامت کلامش چنان بلند است که دسترس نه کسی چون من و فقط اندیشه اش را پاس می دارم که خود می گفت:"من البته اگر نهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم. این طورها زیسته ام: گاهی سر به دیواره ها کوبیده ام سعی هم کرده ام که به نسل بعد بی توجه نمانم تا از این آب خرد همان نبیند که من دیده ام."
در پرتو نوری که تاباند بر نیمه ی تاریک ماه مان می خوانم و باز می خوانم و باز " معصوم ها ، شازده و قصیده ی جمیله، دست تاریک و روشنش را و خانه روشنان و نقش بندان و..." و می بینم که هم اوست که می رود، رکاب زنان و رو به باد و من که انگار جز باد هم چیزی در دستم است.

باقی بقایت

Sunday, May 25, 2003

خسته نامه

خسته ام و خالی
خيال هيچ خمار چشمی به خوابم نمی خرامد
و اينچنين باری بر دوشم
هستی و هيچ ندانم که چه
که چه . . .
يا کدامين

کور سوی دوری
بر ديار بی تاب جانم
آيا تواند تابيد
نه بارقه ای
نه راهبری که بازشناسمش
مرا خود اين بس
که بدانم
کجا و کی؟

شيراز
5/2/82

Saturday, May 17, 2003

بعد از هفته ای سکوت یک داستان هم شاید بد نباشد
به تلنگری از لنا نوشتمش پس تقدیم به خودش

عاشقانه خیس
دوش باز بود ، به حرکت آب روی بدنم نگاه کردم ، چند قطره ای توی چشمم رفت و برای اينکه سوزشش کم شود ناچار چشمهام را بستم. حالا فقط سياهی بود با صدای آب ، ممتد و بم و بالا. فقط کمی سرد بود باد اما نمی آمد گفت امروز عصر می آيم گفتم پس من دوش می گيرم تا برسی و سر بود و آن موتور سوار با کلاه سياه و صدای ممتد باز رد شد و بوق زد و سياه بود که صدايش آمد ، صدای زنگ. من که گفته بودم دوش می گيرم ، حوله را به خودم پيچيدم و بيرون زدم. لباس ها نبودند همانها که اطو زده بودم ، نبودند . باز صدا آمد، صدای موتور ممتد و بم و بالا . کفش ها هم نبودند که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا پيدايشان کنم والا ناچارم بلوز دامن مشکی ام را بپوشم دير می شود بايد زودتر برگردم. سوزش چشمم بيشتر شد و سرد بود.
لباس مشکی را برداشتم کمی چروک بود و توی آيينه من نبودم که موج برمی داشت . فقط بويش آشنا بود. گفت خيلی وقت بود دنبال اش می گشتم بوی آشنا يی داشت گفتم پس هميشه از همين می زنم در کمد را باز کردم تاريک بود اما بويش بود و سياه بود که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا لباسم و ادکلن را پيدا کنم با همان حوله رفتم در را باز کردم لباس تنم نبود با احتياط لباس را جلو گرفتم تا خيس نشود گفتم گمش کرده بودم گفتم از خشکشويی گرفتمش نگران بودم آماده نشود اما شد قطره های آب روی سينه ام سر می خورد انگار که روی بدنم دست بکشند گفتم يادم نمی آيد به خشک شويی داده باشم گفتم ديروز عصر ساعت پنج گفتم يادم نمی آيد گفتم کفش ها چی گفتم تو فريزرند پر از روزنامه ی نم دار پام را می زدند گفتم خدارا شکر ادکلن ... که دودش دماغم را پر کرد با همان صدای بم و بالا رد شد و بوق زد روغن سوزی داشت که اين طور دود می کرد . سرما به جانم افتاده بود در حمام باز بود و آب که سرد بود. باز زنگ زدند از لای در ساعت را ديدم به موقع آمده بود ، لباسم آنجا آماده بود و آب از روی سينه ام سر می خورد و من سردم بود.

Thursday, May 08, 2003

پاورچین


هرچه کردم از این برنامه نگویم نشد.
قالب طنز! چه ادعای گزافی. قامت طنز چنین کوتاه نباشد که با لودگی و عربده کشی دست رس گردد.
ویژگی این برنامه چیست جزایجاد _ خلق نمی گویم چرا که خلق را دستانی توانا و آفرینشگر باید _ موقعیت هایی تکراری ، داستان هایی بی منطق و سرسری.
دو آزمایش : یکی اینکه پنج دقیقه پای تلویزیون چشمانتان را ببندید تا جز صدای جیغ و داد و فریادهایی گوش خراش چیزی عایدتان نشود. دیگر اینکه نگاه کنید اما صدا را قطع کنید غیر از کتک کاری و از سر و کول هم بالا رفتن، دولا راست شدن و دویدن های این سو- آن سو چیزی خواهید دید؟
حضرت مدیری هم که همه کاره این مکاره است آنجا که موقعیتی جفنگ می سازد خود نمی تواند جلو خنده اش را بگیرد. مقایسه ای این چنین البته خطاست اما به یاد بیاورید مرد صورت سنگی سینما را.
فرصت طلبی تا کجا که اشتباهات را با کمال بی شرمی در برنامه جای می دهند بی آنکه زحمت برداشت مجدد را بر خودهموار سازند مبادا که در این پول به جیب زدن لحظه ای معطل شوند و شگفتا که برخی این را از خلاقیت این مرد می دانند.
آخر این برنامه هم آنچه به یاد می ماند جز دم لابه گی، لودگی و شخصیت هایی لمپن چیست؟ و فراموش نکنیم که پایین آوردن سطح سلیقه، و عادی کردن رفتارهای سخیف بزرگترین خیانتی است که می شود در حق این مردم کرد.
دریغ از طنازی.

باقی بقایت.

Wednesday, May 07, 2003

خود گويه هاي تنهايي شيراز

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد


باد که مي آيد و خاک، چشمانم را مي بندم، نه انگار که در شيراز باشم _ آرام جايي مي پنداشتمش _ عصر پنجشنبه اش را دوست داشتم و شهريار و ابوتراب و... حافظ که جان
جانم است _ و تو هم لابد _ اما گويي خالي شده ام از نخل هاي بي خواب و نارنج هاي شريرش ، حتا از ...
نوشته هاي بر ديوارش انگار مرگ واژه هاي مهتر سنگي ام باشند و من آن مهتر
جاي چيزي که نمي دانم خالي است و آسيمه سر در خواب دست مي سايم به هر سو ، نه از پي او _ که بدانم خود کجايم.
نمي دانم!
مي داني؟

باقی بقایت

Friday, May 02, 2003

حالم خوش نیست
شاید دلیلش .....
شایدم همین جور بی خود فکر می کنم که خوش نیستم

فقط یک جمله از شروود اندرسن بگم
جهان طرحی برای معشوق های ما ندارد

باقی بقایت

Thursday, May 01, 2003

خاطر مجموع جمعه

دهل می زد بیشتر با آن چوب بزرگ،از رو ، و همراهش می کرد با ریز ضربه هایی که از زیر می زد، می کوبید و می لرزید، می لرزیدم چشمانش را می دیدم که رد می شد وقتی می چرخید، می چرخید و می زد و رد می شدند از جلوش و خم می شد، می کوبید که می لرزیدم و باد به لباسش می انداخت. گوشه شالش رها شده بود انگار که حجم طوسی دوار را با صفحه ای سیاه بریده باشند. می رقصیدند با هم و دور می زدند گرد بر گردش، پا بالا می انداختند و دستها را به هم رسانده بودند، از فاصله بین دست ها شان همو بود که می زد و می چرخید که نگاهش رد می شد و آن دیگری با صدای سورنا همراهش می کرد و آرام بود ، چشم هاش هم.
این هم شروع داستان جدیدم کمی اگر صبر کنی ( ماهی یا سه ماهی ، نه بیشتر!) همه را - اگر مایل باشی- خواهی خواند.

باقی بقایت.

Wednesday, April 30, 2003

تذکره 3

حسن بصري

نقل است که حسن گفت :« از سخن چهار کس عجب داشتم: کودکي و مخنثي و مستي و زني » گفتند :«چگونه» گفت: « روزي جامه فراهم مي گرفتم از مخنثي که بر او مي گذشتم. گفت: اي خواجه! حال ما هنوز پيدا نشده است. تو جامه از من فرامگير، که کارها در ثاني الحال خدا داند که چون شود. و مستي ديدم که در ميان وحل مي رفت، افتان خيزان، پس گفتمش : قدم ثابت دار اي مسکين تا نيفتي. گفت : تو قدم ثابت کرده اي با اين همه دعوي؟ من اگر بيافتم مستي باشم به گل آلوده، برخيزم و بشويم، اين سهل باشد. اما از افتادن خود بترس. اين سخن عظيم در من اثر کرد. و کودکي وقتي چراغي مي برد. گفتم: از کجا آورده اي اين روشنايي؟ بادي در چراغ دميد و گفت: بگو تا به کجا رفت اين روشنايي؟ تا من بگويم که از کجا آورده ام. و عورتي ديدم روي برهنه و هر دو دست برهنه، با جمالي عظيم، در حالت خشم از شوهر خود با من شکايتي مي کرد. گفتم: اول روي بپوش. گفت: من از دوستي مخلوق چنانم که عقل از من زايل شده است و اگر مرا خبر نمي کردي، همچنين به بازار فروخواستم شد. تو با اين همه دعوي در دوستي او، چه بودي اگر ناپوشيدگي ي روي من نديدي؟ مرا اين نيز عجب آمد».
پرسيدند که تو را هرگز وقت خوش بود؟ گفت:« روزي بر بام بودم. زن همسايه با شوهر مي گفت که: قريب پنجاه سال است تا در خانه توام. اگر بود ونبود صبر کردم و زيادتي نطلبيدم، و نام و ننگ تو نگه داشتم و از تو به کس گله نبردم. اما بدين يک چيز تن درندهم که بر سر من ديگري گزيني . اين همه براي آن کردم تا تورا بينم همه، نه آن که تو ديگري را بيني، امروز به ديگري التفات مي کني. اينک به تشنيع دامن امام مسلمانان گيرم». حسن گفت: « مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه شد. طلب کردم تا آن را در قران نظير يابم. اين آيت يافتم : همه گناهت عفو کردم. اما اگر به گوشه خاطر به ديگري ميل کني و با خداي شرک آوري، هرگزت نيامرزم».


باقي بقايت

Sunday, April 27, 2003

خاطر مجموع جمعه

بوي بهار نارنج حافظيه هم کنار با سبز برگ نارون و اقاقيا
موج موج رنگ به رنگ گل ها، شب باشد اگر و عبور نور زرد بر ستون ها
و صدايي که مي آيد و مي رود تا جايي زجانت که نه پيداست.
ديوان که ناخن مي اندازي ميان صفحه اي ش و هم کلامي ي روح و رويايت که پيداست:

گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود
پيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود
يارب اندر کنف سايه ي آن سرو بلند
گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود
آخر اي خاتم جمشيد همايون آثار
گر فتد عکس تو بر لعل نگينم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و اگر مي اين است
ديدم از پيش که در خانه ي دينم چه شود
صرف شد عمر گرانمايه به معشوقه و مي
تا از آنم چه به پيش آيد ازينم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود



Thursday, April 24, 2003

سوسك سياه و خرگوش سفيد


آن روز وقتي خرگوش سفيد در دالان‌هاي زير زميني‌اش به خورشيد زمستاني فكر مي‌كرد متوجه مهمان ناخوانده‌اي شد. او كسي نبود جز سوسك سياه كه در گشت وگذار زيرزميني بي‌پايان‌اش سر از حفره‌ي خرگوش سفيد درآورده‌بود. آنها همسايه بودند، همسايه‌هايي كه تا آن موقع با هم صحبتي نكرده‌بودند. سوسك سياه پس از احوال پرسي از خرگوش سفيد پرسيد كه چه‌ كار مي‌كند و خرگوش در جواب او گفت به خورشيد زمستاني كه نوراش با انعكاس روي برف و تكه‌هاي يخ روي شاخه‌ها جنگل را به باغي از بلور تبديل مي‌كند فكر مي‌كرده.
سوسك سياه كه تا آن موقع چنين چيزي نشنيده بود از خرگوش سفيد خواست كه باز هم از خورشيد براي‌اش بگويد. و به اين ترتيب دو همسايه با هم دوست شدند.
از آن به بعد هر روز خرگوش سفيد براي سوسك سياه از خورشيد مي‌گفت و دوستي آن دو محكم و محكم‌تر مي‌شد. البته گاهي هم سوسك از دوستان سياه‌اش ماجراهايي تعريف مي‌كرد.
تا اينكه روزي قرار گذاشتند با هم به روي زمين بروند تا خرگوش سفيد خورشيد را به سوسك سياه نشان دهد. اما آن موقع بهار بود و جنگل باغي پر از سبزه. به روي زمين كه رسيدند همه جا پر از برگ بود. حتا جايي براي هوا و نور نمانده بود و فقط نوارهايي از آن رقصان رقصان پايين مي‌آمدند. گاهي يك برگ چرخ مي‌خورد و پايين مي‌افتاد و يكي ديگر به سرعت جاي‌اش را مي‌گرفت. خورشيد پيدا نبود و اين مساله سوسك سياه را غمگين وناراحت كرد. خرگوش سفيد كه متوجه ناراحتي سوسك سياه شد به او گفت الان وقت مناسبي براي ديدن خورشيد نيست و فقط پرنده‌ها مي‌توانند آن را از بالاي درخت‌ها ببينند. ولي سوسك سياه و پرنده! اگر از يكي از آنها مي‌خواست كه خورشيد را به او نشان دهند شايد سال‌ها بعد ذره‌هايي از بدن‌اش در برگي رو به خورشيد قرار مي‌گرفت. سوسك به خرگوش گفت كه خودمان به بالاي درخت برويم. ولي چه طور؟
سوسك فكراش را كرده بود. كافي بود گوش‌هاي خرگوش را ببرند و به پشت‌اش بچسبانند تا بتواند بپرد البته نه آنقدر بالا كه بقيه‌ي پرنده، فقط بتواند از درخت بالا برود. خرگوش هم قبول كرد با وجود اين از روي احتياط چتر سفيد رنگ و كوچك‌اش را هم همراه برد.
به آن بالا كه رسيدند سوسك از خرگوش خواست همان‌جا بمانند چراكه از بس در تاريكي زنده‌گي كرده بود خودش هم سياه شده بود.
روزها و روزها آن بالا گشت زدند، به طلوع و غروب آفتاب نگاه كردند ولذت بردند، دوستان تازه‌اي پيدا كردند، با جوجه‌هاي پرنده‌ها بازي كردند وبا پروانه‌ها و شب‌پره‌ها براي هم قصه مي‌گفتند. البته بيشتر سوسك سياه قصه مي‌گفت چرا كه خرگوش بيشتر حواس‌اش را به يادگيري پرواز داده‌بود.
تا اينكه سوسك سياه دل‌اش براي دالان‌هاي زيرزميني وديگر سوسك‌هاي سياه تنگ شد و يك روز بي‌خبر چتر سفيد و كوچك خرگوش را برداشت و پايين پريد.
و آن بالاي بالا، بالاتر از هر درختي و شايد هر پرنده‌اي، پرنده‌اي عجيب و سبز رنگ به پرواز درآمد.
بازنويسي-مرداد81

Wednesday, April 23, 2003

تذکره 1

امام صادق

« هر آن معصيت که اول آن ترس بود و آخر آن عذر، بنده را به حق رساند و هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب، بنده را از حق تعالي دور گرداند. مطيع با عجب، عاصي است و عاصي با عذر، مطيع».
و گفت:« از نيکبختي مرد است، که خصم او خردمند است».
وگفت:« عبادت جز به توبه راست نيايد، که حق تعالي توبت مقدم گردانيد بر عبادت».

باقي بقايت

Friday, April 18, 2003

خاطر مجموع جمعه

کمی ديرتر اگر آفتاب می آمد تو و صداش ( صدای باد و پرده) آرام تر بود ظهر و غروب جمعه را به هم می رساندم. آن وقت چراغ ها را روشن می کردم و « چراغ ها را من خاموش می کنم » را باز می کردم.
بهار خمار شيراز با بوی بهار نارنج که همراه می شود و هرم آفتابِ بعد از ظهرش، فقط چرت و منگی می ماندم و شب که آسمان نزدیکش می آید با سوسوی هرازگاهی نارنج های شريرش فکری می شوم اگر حافظ یا حتا سعدی اينجا نبود آن می شد؟!
بيدار باش های شبانه ی شيراز عادتم شده گرچه هنوز به شيراز عادت نکرده ام اما همينم بس

باقی بقايت
عطار

دوشنبه روز بزرگداشت عطار بود
انگار این یکی را هم داریم از یاد می بریم
فقط حافظ ،مولوی، سعدی و فردوسی را گاه گاهی یاد می کنیم
اما مگر می شود منطق الطیر را (به خصوص شیخ سمعانش) را از یاد برد
یا تذکره را و حلاج و رابعه اش

این روایت آشنا را باز بخوانید
َُِّ « نقل است که ابراهيم ادهم چهارده سال سلوک کرد تا به کعبه رسيد و گفت دیگران این بادیه به قدم رفتند من به ديده روم دو رکعت نماز می کرد و قدمی می نهاد. چون به مکه رسيد خانه را باز نديد گفت آه چه حادثه است؟ مگر چشم مرا خللی رسيده ؟ هاتفی آواز داد که: چشم تو را هيچ خلل نيست. اما کعبه به استقبال ضعيفه ای رفته است، که روی در اينجا دارد.
ابراهيم از غيرت بخروشيد. گفت که باشد اين؟ تا رابعه را دید که می آيد عصازنان. کعبه به مقام خود باز رفت. ابراهیم گفت: رابعه اين چه شور و کار و بار است که در جهان افگنده ای رابعه گفت: تو شور در جهان افکنده ای که چهارده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسيده ای. ابراهیم گفت: بلی ! چهارده سال در نماز بادیه را قطع کردم رابعه گفت: تو در نماز قطع کردی و من در نياز. پس حج بگزارد و زار بگريست و گفت: « الهی ! تو هم بر حج وعده نيک داده ای هم بر مصيبت . اکنون اگر حجم قبول نيست بزرگ مصيبتي است. ثواب مصيبتم کو؟ پس با بصره آمد ديگر سال . پس گفت :« اگر پار کعبه به استقبال من آمد، امسال من استقبال کعبه کنم».


اگر حوصله داشتِد هفته ای یکبار سری به اينجا بزنيد تا حکايتی ديگر از تذکره
بخوانيد . بلکه آشتی کنيم با اين متن که نمونه ای است از سادگی و کمال نثر فارسی.

باقی بقایت

Tuesday, April 15, 2003

بيدار بودم، مي دانم، اما نمي ديم، چشمهايم آيا بسته بودند؟ يادم نيست. گوشها مي شنيدند صدا ولي آشنا نبود حسش بود چه کنم که به قالب کلام نمي آمد.
شده اي آيا؟
پس گفتم حالا که نمي توانم بگذار کوتاه ترين داستان آن مرد آمريکای لاتين را برايت بنويسم:

وقتي از خواب بيدار شد دايناسور هنوز آنجا بود.

بيدار بودم آيا؟ نمي دانم.
بيداري؟

Sunday, April 13, 2003

این مطلب را با کمی تاخیر نوشتم (البته نقلی است از گلشیری بیشتر)
خب این هم از علاقه ام به گلشیری عزیز ناشی می شود!!
قضیه بر می گرده به پایین کشیدن مجسمه صدام
به محض اینکه تصاویر را دیدم یاد «فتحنامه مغان» افتادم (توصیه می کنم بخونیدش) این بخش را اجالتا بخونید که ماجرای پایین کشیدن مجسمه شاه است

« سیم به دست اسب محکم شد. سربازها نشستند و تریلی را نشانه گرفتند....اما دیگر دیر شده بود اسب و سوار یله شد، خم شد و افتاد و تمام میدان را لرزاند، حتا آب چهار حوض دور میدان لب پر زد. سربازها ایستادند. و ما، همه ما، که در جوی ها خوابیده بودیم برخاستیم. فقط یک لحظه بود. از کودکیمان دیده بودیمش. گرد و خاک که خوابید دیدیم نیست، آن اسب برخاسته بر دوپا و شیهه زن، و آن سوار با آن کلاه نظامی اش که همیشه افسار اسب را در دست داشت و می تاخت. نبود.پایه مجسمه خالی بود و آنجا بر میانه میدان سر سوار بر سنگفرش کنار پایه فرو رفته بود و چهار پای اسب واژگون به طرف بالا بود،انگار که زنده بود و پاهایش می لرزید. بود ، هنوز بودش. و آن پاهای لرزان زمین را میجست تا جای پا محکم کند، بایستد و سوار بر کوهه زین بنشیند، افسار اسب به دست گیرد ، تا اسب شیهه ای بزند و بر دوپایش برخیزد...
و هرجا که بودیم شروع کردیم همانطور که که برات می رقصید، با دستمال یا بی دستمال دست در دست هم ، دیگر تمتم شده بود. جنگ دیگر تمام شده بود. و اینها ، این سربازها که تفنگهاشان ر روا به ما قراول رفته بودند داشتند ادای جنگ را درمی آوردند. می رقصیدیم و می رفتیم و هرحا کسی خم شده بود و می گریست دستش را می گرفتیم و می چرخاندیمش، حتا اگر دست می کشید تا اشکهایش را پاک کند خم می شدیم دهان نیمه گشوده اش را می بوسیدیم که می دانیم ، این دفعه دیگر برنمی گردد، که صدای تیر بلند شد....»

حالا دوستان عراقی مان می مانند و پایین کشیدن مجسمه ها . نا اینکه بد باشد فرو افتادن تندیس ظلم سی ساله شان که بر ارچین این گندبت قامتی دیگر استوارتر برنخیزد
چنین باد


Wednesday, April 09, 2003

نيم ساعت پيش مجسمه صدام را از وسط ميدان اصلی شهر پايين کشيدند
آيا اين پايان کار است
شايد
اما به قول اخوان
کسي راز مرا داند که از اين سو به آن سويم بگرداند
يا شاملو که مي گفت
بهاري ديگر آمده است
آري
اما براي آن زمستانها که گذشت
نامي نيست
نامي نيست.

Tuesday, April 08, 2003

یادی از محمد بياباني

محمد بیابانی هم رفت حتا ندانستم چه روزی
شرمم باد
خیلی های ديگر هم باخبر نشدند مي دانم چرايش را نه
فقط مي ماندمان این که شعری از او را باز بخوانيم و افسوس بخوريم که چه کلماتی که به قامت کلامش درنيامدند
یادش چون شعرهاش جاودان باد


و زندگي...


تو از کجای عبورم
به خانه مي آيي
که از نسيم سرازير مي شوم
و آب مي دوم اين دنيا
پرنده:
از کجای ملايک؟
به نبش قبر چه پيدا
درون آيينه، بعد از پس
غروب بر دو زمين:
از زمانه سر رفته است
و زندگي
که چه نقطه است!...
و حرف ها:
که چه بي باران!...

Monday, April 07, 2003



مرد ومهتاب

«چند تار مو هميشه روي يكي از چشمان‌اش را مي‌پوشاند يكي از گونه‌هاش كمي برجسته‌تر بود و آن چشم ديگراش مي‌پريد، گاهي نه مداوم. نگاه كه مي‌كرد گردن‌اش كمي به راست خم مي‌شد و شانه چپ‌اش را بالا مي‌انداخت.قوز پشت‌اش انحناي كمر را تشديد مي‌كرد و نور كه از پشت مي‌تابيد ميان موهاي آشفته وبلنداش گير مي‌افتاد. وقتي راه مي‌رفت دست ها را معمولا پايين نگه‌نمي‌داشت يكي را اندكي خم مي‌كرد و به راست مي‌تاباند،از كتف حركت‌اش مي‌داد آن يكي نيز به همين نحو حركت مي‌كرد اما نه هماهنگ.»
دفترچه را نظافت‌چي آورد گفت زير تخت مهتاب بوده،اما من كه بعد از رفتن‌اش اتاق را گشتم، به خصوص يادم هست كه زير تخت را هم نگاهي انداختم. جلداش كمي كهنه وكثيف بود، نوشته‌ها كج ومعوج بودند اما پيدا بود تلاش شده مرتب نوشته شوند، بد خط بودند و تمييز. صفحه‌ها مچاله بودند انگار نوزادي ورق زده باشدشان.
«اول بار صداي‌اش را شنيدم يا بهتر بگويم صداي پاي‌اش را، دو تقه‌ي پشت هم ومكثي كوتاه، و مدام تكرار همين كه دور ونزديك مي‌شد در سكوت شب. يا گاهي كه با زمزمه‌اي همراه‌اش مي‌كرد.»
خيلي پيش از اين چنين صدايي را شنيده‌‌ام يا اينكه از روي عادت فراموش‌اش كرده‌ام اما مطمين هستم كه لااقل هفته‌اي هست به گوش‌ام نخورده.
«امروز در راهرو ديدم‌اش از صداي پاها مي‌شناسم‌اش سرش را پايين انداخت مي‌خواست متوجه نگاه‌‌اش نشوم يا اينكه بي‌ تفاوت جلوه كند نزديك كه آمد صداي گام‌هايش عوض شد؛ يك تقه، دو تقه‌ي پشت هم، مكثي كوتاه و ضربه‌اي ديگر و ايستاد درست رو به روي من آن طرف راهرو دست را حايل بدن‌اش با ديوار كرد. نگاه‌اش كردم در واقع به او زل‌زدم پيدا بود كه سنگيني نگاه‌ام را حس مي‌كرد. سرش مي‌جنبيد،به بالا و پايين، دست‌اش كنار بدن لق‌مي‌خورد چند نفس منقطع ونامنظم واز پي‌اش سرفه‌اي و راه افتاد با همان گام هاي بي‌ترتيب.»
بين هر چند صفحه از نوشته‌ها صفحه‌ هايي خالي بود جاهايي سطري نوشته‌شده و باز خط خورده، به نحوي كه خواندن‌اش غير‌ممكن شود. نوشته‌ها تا اواسط دفترچه ادامه دارند و بعد انگار رها شده باشند. باقي دفترچه خالي بود.
«پشت ميز نشسته بودم كه صدا را شنيدم سربرگرداندم صدا لحظه‌اي قطع شد. به يكباره در درگاه ظاهر شد نگاهي به داخل انداخت به من، به طرف من، نگاه‌اش به نگاه‌ام نبود، فقط به سمت من بود و محو بود. برخاستم به طرف اش حركت كردم...كه رفت.»
مهتاب خوب نمي‌ديد تنها از فاصله‌اي نزديك اشيا را تشخيص مي‌داد با اين همه بعيد بود ظرفي را بشكند يا اتاق‌اش به‌هم‌ريخته باشد يا حتا هنگام راه رفتن سكندري بخورد. يك عينك ته‌استكاني داشت كه فقط وقتي مطالعه مي‌كرد به چشم مي‌زد اگر دم غروب يا هر وقت كه راهرو كمي تاريك بود ناچار مي‌شد دستشويي برود به اطراف دست مي‌ساييد.
«چند روزي است صداي‌اش نمي‌آيد اتاق‌اش را نمي‌دانم اگر از پله‌ها بالا مي‌رفت صداي پاي‌اش را مي‌شنيدم و چون صدا معمولا ضعيف است و بعد اوج مي‌گيرد و دوباره محو مي‌شود بايد جايي انتهاي راهرو باشد. بعد از ظهر كه گرما حوصله‌اي براي قدم زدن در محوطه و يا حتا بيدار ماندن نمي‌گذارد به دنبال‌اش مي‌روم. اتاق اول دو پير زن هستند، خوابيده‌اند يا مرده.... اتاق بعدي خالي است، تخت هم ندارد. ديگري اتاقي است با دو تخت و يك ميز، پيرمردي روي يكي از تخت‌ها لميده و آن ديگري پشت ميز چرت مي‌زند. اتاق چهارم... تاريك است نمي‌توانم درست ببينم. اتاق پنجم؛ يك ميز شلخته با ورق‌هايي تاخورده يا مچاله روي آن،آنجاست روي تخت، برجسته‌گي‌هاي بدن‌اش زير ملحفه به طرز ناهمگوني پيداست، قوزاش باعث شده كمي سينه بالا بيايد و بدن را به يك سمت متمايل كند دست‌ها كنار بدن جفت نيستند يكي از چشمان‌اش نيمه باز است سرش همراستا با بدن نيست گردن خميده‌اش با چين ملحفه همراه شده و موهاي بلند و خيس از عرق‌اش انگار كه سر را به بالش چسبانده باشند. آنقدر نگاه مي‌كنم تا لحظه‌اي مي‌جنبد، صدايي مي‌شنوم ...مهتاب... برمي‌گردم كسي نيست. مي‌روم.»
كمتر با كسي هم‌كلام مي‌شد، كم حوصله بود اما نه بد‌خلق. گاهي براي هوا خوري به محوطه مي‌آمد بعضي هفته‌ها كه اصلا، بخصوص زماني كه آن مرد با ماشين بزرگ مشكي‌اش و آن بسته‌هاي بزرگ و كوچك كه پيدا بود سنگين‌اند مي‌آمد. مهتاب اجازه ورود به او را هم نمي‌داد و او از لاي پنجره نگاهي به داخل مي‌انداخت، از سر تكليف، انگار كه مطمين شود او هنوز هست و بسته‌ها را دور نمي‌ريزد.
«ديروز جواني كه هفته پيش بي خبر رفته بود برگشت. وسط محوطه دوره‌اش كرده بودند. مي‌گفت: «كافي است تنها نباشي، آنجا همه چيز هست، نه براي آدم‌هاي تك افتاده.» آن گوشه ايستاده بود، به طرف‌اش رفتم، خواست حركت كند، با لرز، ... دست‌اش را گرفتم سرد بود لحظه‌اي صدايي نيامد، هيچ صدايي، تا اينكه زنگ ناهار را زدند. دست‌اش را از دست‌ام كشيد و رفت، ... و دست‌ام خيس ماند.
امروز صداي قدم‌هاش مدام شنيده مي‌شود. يك تقه، دو تا پشت هم و يك ضربه‌ي ديگر، مكثي بلند و حالا دو ضربه‌ي ديگر و ... نمي‌توانم دنبال‌شان كنم صدا بلند و كوتاه مي‌شود گاهي به ديوار دست مي‌سايد يا ضربه‌اي به دري مي‌زند و بازمي‌گردد. لحظه‌اي به خواب مي‌روم ... از خواب مي‌پرم همه جا ساكت است.»
نظافتچي مي‌آيد دفترچه‌اي آورده مي‌گويد: « آن آقا از طرف مهتاب خانوم آورده، گفته اين دفترچه اشتباهي توي وسايل خانوم بوده.» مي‌پرسم پايين چه خبر بود، مي‌گويد: «اوني كه هفته پيش رفته بود برگشته.»
تير 81

به محمد و فرزانه


ساحل سودا


با هم روي همين نيمكت رو به آب نشستيم چشم هايش حركت مي‌كرد اما انگار جايي را نمي‌ديد صورت‌اش خيس بود و انعكاس نوري، شايد مهتاب، گونه‌هايش را براق كرده‌بود.
مي‌گفت:«سايه ها كه روي سنگ ها مي دويدند پيدايش مي شد نخست موهايش را مي‌ديدم، بعد صورت گرد و مهتابي اش كمي بعد دست ها، تا آرنج فقط. از اين بالا تر نمي‌آمد. موج كه مي زد رخسارش مي‌تابيد و نمي‌تابيد . نگاه‌اش به سوي من اما خيره به دور دست ناپيدايي بود . لحظه‌اي گويي مي‌خواست از آب بيرون بيايد ولي موج بعدي با خود بردش و جز انعكاس نور بر موج‌هايي كوتاه چيزي ديده نمي‌شد .
صبح زود قبل از اينكه كسي لب آب بيايد آنجا بودم رد پايي بر شن نمانده بود چند كنده كه آب با خود آورده بود در حال دفن شدن زير شن‌ها بودند . آرزو كه آمد گفت ديده‌اش اول موهاي اش را، موج‌هاي كنار دست‌ها او را متوجه اندام‌اش كرده شب اما مهتابي نبوده كه چهره‌اش را ببيند و فقط تصويري محو از او به ياد دارد .
علي مي‌گفت:« تنها كه لب آب بروي و شب‌هاي قبل هم يكي مدام اين را توي گوش‌ات بخواند حتما خيال‌اش به سراغ‌ات مي‌آيد .» گفتم :«مگر ممكن است هر شب همان تكه چوب همان جا بيايد و هر شب به همان ترتيب سر از آب در آورد .»
گفت :« حساب تو كه از بقيه جداست تو تو روز روشن وسط آتش گلستان مي‌بيني .»
حامد گفت: «من هم مي‌نشينم تا با هم ببينيم‌اش .»
تكه ابري جلو ماه را گرفته‌بود سايه ها فقط گاه‌گاهي پيداي‌شان مي‌شد . خيلي منتظر شديم اما انگار نمي‌خواست بيايد . سفيدي موج‌ها را به دقت زير نظر گرفته‌بودم . حامد كاملا مايوس شده‌بود و داشت مي‌رفت كه ديدم‌اش ، موهاي‌اش را ، كمي كه بالا آمد ‌توانستم خطوط چهره‌اش را حدس بزنم ، در حيني كه حامد را صدا مي‌كردم موج بلندي به آن سو خيز برداشت تا حامد بيايد به زير موج رفته‌بود گفتم :«آن جا بود پشت آن موج بلند .» اما ديگر سفيدي موج هم از آن جا گذشته بود . حامد گفت: «حتم دارم خيال برت داشته .» گفتم: « صبر كن شايد با موج بعدي ببينيم اش .» كه رفت . منتظر شدم اما آن شب نيامد شب‌هاي بعد هم .
مهتاب نبود،ابر هم نبود دريا آرام بود و گرم ، لايه مهي رقيق سطح آب را گرفته بود فقط سفيدي موج هاي نزديك را مي شد ديد . اين بار اول چهره اش را ديدم واضح تر از هميشه خطوط گردن با انحناي چانه تلاقي داشتند و در سينه ها محو مي شدند و به آب فرو مي‌رفتند. انعكاس نوري نمي دانم از كجا بر قطرات روي گونه اش مي درخشيد، چشم ها خيره بودند اما نه به دور دست سنگيني نگاه هش را حس مي كردم مي خواستم برخيزم اما پاهاي ام قفل شده بود شايد هم خيال مي كردم قفل شده ، زانوان ام نمي لرزيد ولو تواني هم نداشت آب به زير بدن ام رسيده بود و شن هاي زير پاي ام را خالي مي كرد كنده اي كه كنار دست ام بود در موج غلتيد و به ميان آب رفت .»
سايه ها كه روي سنگ ها مي دوند پيدا يشان مي شود . نخست موها را مي‌بينم ، بعد صورت گرد و مهتابي شان كمي بعد دست ها ، تا آرنج فقط . از اين بالا تر نمي‌آيند . موج كه مي‌زند رخسارشان مي تابد و نمي تابد . نگاه شان به سوي من اما خيره به دور دست نا پيدايي است….
فروردين 81




دن كيشوت در شهر بازي

شانس بزرگي مي آورم كه قيافه ام را در آب يك جويبار مي بينم.چهره‍اي از ريخت افتاده بر پس زمينه اي از سبزمتحرك كه قر و اطوارآب هر لحظه آن را به شكلي جديد و عجيب وا مي دارد.
...اما اصـلا من اينجـا چه مي كنم،يا آن مرغي كه بـالاي سرم مرا با پرتاب فضله اش تهــديد مي كند و صداي اش را بـراي ام بلند مي كند و اين درخت كه سايه ي سنگين اش را برسرم افكنده و باتكان برگ هاي اش به همت باد تداعي لشگري جنگجو را به ذهـن مي‍آورد.تنها دلم را به نحيف قورباغه درختي آويخته از برگي خوش دارم كه او هم چون من دغدغه ي تثبيت موقعيت دارد و تقلا مي كند كه باز هم همرنگ جماعت بودن از شر در امان اش دارد.
عــمود بر مسير آب حركت ميکنم،حقيقـتاً از دنبـال كردنـش بيـــزارم بدين ترتيب مطمئن هستم كه با او به اين زودي ديدار نخواهم داشت.هر چه از جوي دور مي شوم سبزه ها بلندتر مي شوند و درختان تنك تر.اين تك شواليه هاي عظيم به خيال خود به جدال آفتاب آمده اند يا اينكه ابرهاي جادويي زمين گير شده اي هستند. فـرمانده‌‍ْ گـردوي كهنسـالي است پـر ز سار و گنجشك كـه همهمه شان هر صدايي را در خود محو مي کند و بالطبع با همان سلاح قديمي عبور از زير اين درخت را مايه ي پشيماني مي سازد. تپه اي رو به باد قد برافراشته،ماواي زنـدگي مسخ شده‍ي هزاران تكه سـفال و آبـگينه ي شـكسته و زندگي بي پايان خرده ريزه هايي سياه رنگ.
باد تندي وزيدن مي گيرد و ابرها رابه همراه مي آورد بدون برقي و صدايي.
درخـتان به رقص مي آيند و مرغكان به وجد. خورشيد علي الظاهر مغلوب مي شود و من… .
سرپـناهي نمي يابم،رشته هاي آويخته از آسمان به زمين مي رسند برخـي در اين ميان مرا مي يابـند. اين بار جويبـاري بي انتها بر من عمود مي شـودو ديدارش محتوم.

به جاده مي رسم در يك سوي آن قدم بر مي دارم، در آن سوي راه، هم راستا با من همزادم حركت مي كند لحظه اي در هيات مار، دمي ديگر به شكل وزغ و زماني به ريخت گرگ. يادم نمي آيد به «آدم» كاري داشته باشم ضمن اينكه هرگز دركارسحر و جادو نبوده ام لاجرم اين آخري را بيشتر مي پسندم.
پس زمزمه اي شادمانه سر مي دهم و دست افشان به ميان جاده مي‍روم دست هايم را باز مي كنم. نخست يك پا را به زمين مي كوبم و اينك ديگري را ،و حالا گويي به پرواز در مي آيم، مي چرخم و گرد من مار و وزغ و گرگ مي چرخند ،آن قدر سريع كه ديگر نمي توانم آنها را از هم تشخيص دهـم. بر زمـين مي‍افتم و به آسمان كه بـالاي سرم مي‍چرخد خيره مي‍شوم، جنگ پايان پذيرفته و خورشيد برفرازآسمان مي درخشد. نفس راحتي مي کشم و برمي خيزم و تلو تلو خوران به راهم ادامه مي دهم.

چـندان خـسته ام كه به مـحض ديدن پارك تفريحي در سمت ديـگر جاده داخل مي شوم صداي قهقهه مرا به سمت خود مي كشاند. بر روي چمن زير درخت گردوي عظيمي يك سكوي چوبي ساخته اند. در جلوي سكو ده ها نفر روي صندلي هاي به شدت مرتبي غش و ريسه مي روند صندلي خالي نمي يابم الا يكي بر روي سكو. از شخصي كه آنجا ايستـاده مـي پرسم كه آيا مي توانـم روي اين صـندلي بنشينـم،با مـهرباني مي گويد:«با كمال ميل …چرا كه نه دوست عزيز…» جمعيت در مرز انفجار به سر مي برد و از اداهاي بي مزه ي اين آقاي مهربان نيش خند مي زنند.
سه پله ي چوبي را با سر و صداي ناله ماننداش طي مي كنم.مار و وزغ روبه رويم بر زمين نشسته اند ولي گرگ همچنان پشت سرم است.روي صندلي كه مي نشينم تازه
متوجه مي شوم قضيه از چه قرار است. يك پايه ي صندلي لق است و در اثر نشستن در مي رود. تعادلم به هم مي خورد،نزديك است پخش زمين شوم اما زود خودم را جمع و جور مي كنم، آقاي مهربان پيش مي آيد و به آرامي مي گويد:«متاسفانه تا روي زمين ولو نشوي حق نداري برخيزي... چرا كه خنده هاي اينان را دزديده اي و مي داني كه يك جمع عصبي با دزدي وقيح چه مي كنند.»
ولي من تازه ياد گرفته ام كه چه طور بر صندلي ام بنشينم هر چند اين طرز نشستن از ايستادن سخت تر است.
در آن پاييـن بـرخي مرا به يـكديـگر نـشان مي دهـند و درگوشي حرف مي زننـد و مي خندند.ديـگري به شـكلي ترحم انـگيز به من مي نگرد و چند نـفري هم مشغول شرط بندي هستند. به دوست قديمي ام كه از درخت روبه رو آويخته مي نگرم او هم نتـوانسته روي برگ محكـم بنشيند. تلاش او را دنبال مي كنم مار و وزغ كه متوجه نگاه ام به آن سو شده اند پيش من مي آيند تا راحت تر منظره را ببينند. آنها هم غش و ريسه مي روند. گرگ مي گويد:«او توانش را دارد»،مار پوزخند ميزند كه:«اگر باد مجال اش دهد»و وزغ:«و آن جغد پير كه ديشب دستش به من نرسيد.»
آفتاب به سمت غروب نيم خيز شده است و تماشاگران كه حوصله شان سر رفته يكي يكي صندلي ها را ترك مي كنند. آقاي مهربان در گوشم مي گويد :«يك احمق را مي- توان اينجا نشاند و از كنارش كاسبي كرد،همين طور كسي كه ديگران را احمق فرض مي كند. اما كسي كه نقش هالو ها را بازي ميكند به درد ما نمي خورد.»
در اين فكر هستم كه اين حرف ها به من چه ربطي دارد كه با حركت سريع آقاي مهربان زير پايم خالي مي شود و باصداي آوار روي تخته هاي تق ولق ولو مي شوم.از قضا او هم تعادل اش را از دست مي دهد و به شكل مزحكي سكندري خوران از پله ها پايين مي افتد همان طور كه بر زمين افتاده ام دلم را مي گيرم و ديوانه وار مي خندم و پيچ و تاب مي خورم.جمعي بهت زده نگاه ام مي كنند سايرين كه پيدا است از اين برنامه راضـي هستند چون من مي خنـدند. ديـگر هيـچ چيز نـمي فهمم و اشـك در چشمانم اجازه ي ديدن چيزي را نمي دهد از زور خنده گوشم از كار افتاده و تنها صداهايي نامـفهوم مثل زمـاني كه ضبط صوت تنظيم نبـاشد را درك ميكنم. نمـي‍دانم چقدر مي خندم كه از هوش مي روم.
به هوش كه مي آيم وسط جاده هستم و هم زادم آن سو در تعقيب يك جغد است.وزغ و مار هم نظاره گراند. هوا گرم است و غير از چند درخت تك افتاده چيزي ديده نمي شود. در دوردست كوهي قد برافراشته با تبله هايي سياه رنگ. به سمت كوه به راه مي افتم،رودي بي سر وصدا از كنارمان مي گذرد وبراي اينكه زودتر به كوه برسم ناچار در خلاف جريان آب حركت مي كنم. خورشيد خاموش وبي كس غروب مي- كند،نور قرمز به مدد باد سبزه ها را جارو مي كند. هر چه تاريك تر مي شودسر وصداها بيشتر مي شوند. آواي نخراشيده قورباغه ها و وزغ ها ،زوزه گرگ ها،زمزمه ي ماران و حتي نجواي ستارگان شب.
كورسويي از دور مرا به سوي خود مي خواند. رود را رها مي كنم... صداها را هم. ماه بالا آمده و سايه ها به ياري نور ماه خود را باز مي يابند،به منبع نور نزديك شده ام كلبه اي است مايوس در پاي كــوه ،مــحصور با درختاني زخم خورده از آذرخش. كلبه را كه مي بينم پاهايم كرخ مي شود. مسير منتهي ورودي در نورمهتاب مي درخشد به سمت در مي روم ،از پنجره داخل را مي نگرم. يك تخت خواب مرتب،يك ميزشام چيده شده با گردسوزي روشن در وسط آن گويي اهل خانه به پيشواز مهماني رفته اند.
داخل مي شـوم كـفش ام را در مـي آورم و روي تخت خـواب دراز مي كـشم، حس مي كنم چيزي را گم كرده ام همه جا را با نگاه ورانداز مي كنم اما نمي يابم،تنها چيز آشنايي كه مي بينم قورباغه درختي اي است كه با آرامش بر برگ گلي در گوشه اتاق آرميده.
سرانجام آن را سر جاي هميشگي اش پيدا مي كنم. پشت ميز مي نشينم و شروع به نوشتن بر روي آن ميكنم:
«دن كيشوت در شهر بازي»