نفس عمیق
این مطلب نوشته کیا1 یکی از دوستانم است.
مهدی از تهران برگشته می گه رفتم "نفس عمیق" را دیدم فیلم خوبیه . من که خیلی وقته سینما نرفتم دلم برای یک فیلم خوب لک زده درسته که من و مهدی شیرازیم ولی شیراز فقط اسمش شهر فرهنگ و هنره وگرنه جز حافظیه و سعدیه چیز دیگه ای نداره- نه تئاتری نه سینمای درست و حسابی و نه کنسرت قابل اعتنایی2.
یکی از همکارها می گه سینما ایران "نفس عمیق" را اکران می کند، اول جدی نمی گیریم فکر می کنیم اشتباه دیده ،بعد که مطمئن شدیم برنامه ریزی کردیم بریم بالاخره با تمام مشکلات پیش آمده تونستیم آخرین سانس نملیش فیلم را ببینیم. کل تماشاگران فیلم به بیست نفر نمی رسیدند همین ها هم با پخش بی پایان آگهی های تبلیغاتی کلافه شده بودند اما در این بین آگهی خوب فیلم " صورتی" قابل توجه بود که – با عرض پوزش از پیشداوری- فکر کنم از خود فیلم بهتر باشه.
فیلم شروع شد آغاز فیلم مثل یه پتک می خوره تو سرم حسابی گیج می شم، فیلم که پیش می ره هر لحظه بیشتر غرقم می کنه ، بازی سه بازیکر اصلی فیلم ( منصور- آیدا- کامران) هم که محشره پاهام خیلی درد گرفته چون خیلی وقته سینما نیومدم و سابقه زانو درد هم دارم ولی توجهی بهش نمی کنم چون بدجوری رفتم تو فیلم.
هنوز از ضربه آغاز فیلم کاملا به هوش نیامدم که ضربه ی پایانی فیلم به کلی ناک دانم می کنه . تو راه برگشت سوار وانت می شیم بچه ها با مهدی پشت می شینند و من تنها جلو رانندگی می کنم. "نفس عمیق" مدام جلو چشممه بعد از این همه فیلم ندیدن خیلی بهم می چسبه خلاصه خیلی فیلمه، دم شهبازی و همکاراش گرم. هرکی فیلمو ندیده حتما بره. بعد از دیدن فیلم هم مطمئن شدم که اسکار بگیر نیست.
1- من زیاد مطلب نمی نویسم تقریبا اصلا نمی نویسم. ولی یکباره حسی باعث شد که این چند سطر را بنویسم به هر حال زیاد سخت نگیرید.
2- البته از تلاشهای مدیر کل فرهنگ استان فارس نمی شه گذشت.
Friday, October 24, 2003
Monday, October 20, 2003
هفت ، روشنفکری ، و آقای طالبی نژاد
شماره ی پنج هفت را تازه گرفتم با سردبیر دوست داشتنی اش مجید اسلامی و مدیر مسولی احمد طالبی نژاد مجله ای که این روزها انگار بازار خوبی دارد ، شاید از مرده ریگ دوران خوش فیلم، که قرار است در حوزه فرهنگ و هنر فعالیت کند.
روی سخنم با آقای طالبی نژاد است. به خصوص درمورد سرمقاله شماره آخرشان.
در این چند شماره فضای غالب مجله ادبیات بوده به اضافه ی کمی تئاتر و اندکی هم سینما و ...
اینکه چه می شود عده ای منتقد فیلم مجله ای در می آورند که بیشتر ادبی است تا .... جای پرسش دارد. شاید نزول مجلات سینمایی اینان را بدین سو کشاند؟! و آیا این خود نوعی نان به نرخ روز خوردن نیست؟ و یا پاک کردن صورت مساله؟ و مگر از وظایف روشنفکر بیان کاستی ها و ارائه راه حل نیست؟
البته شاید آقای طالبی نژاد به اعتبار رمانی که نوشته اند خود را صاحب چنین صلاحیتی می دانند. اما با توجه به مطالبی که در این چند شماره چاپ شده به نظر می رسد اگر کسی در این جمع چنین حقی داشته باشد شانس مجید اسلامی بیشتر است. با اشرافی که به این هنر دارد و ترجمه های خوبش – بماند که من در مورد ترجمه اش از تپه هایی چون فیل های سفید حرف دارم -.
آقی طالب نژاد شعرهای براهنی(دف ) یدالله رویایی (شنبه سوراخ) و هوشنگ ایرانی (جیغ بنفش) را هذیان گویی میداند که تنها به مدد طنز و طعنه ورد زبان شده اند. ایشان به اعتبار کدام آگاهی از هنر شعر و با چه دلیلی چنین حکم قطعی و صریحی صادر می کنند؟ کسی که در مصاحبه دو نفره شان به همراه مجید اسلامی با مهاجرانی راجع به بهشت خاکستری اگر سوالی طرح کرده بود بیشت مسائل حاشیه ای و کلی بود و تنها توانایی اش آوردن شاهد برای بحث دو نفره ی اسلامی و مهاجرانی بود آن هم نه از ادبیات بلکه از سینما! از معدود دفعاتی هم که از ادبیات گفت نامی از سووشون برد _ منکر ارزش های این اثر نمی شوم- وشگفتا این مرد با اندوخت ای که خود پیداست از زانواش به راحتی در مورد براهنی، رویایی و ایرانی حکم صادر می کند آن هم در سرمقاله ای که در مورد جریان روشنفکری است بعد از امیر کبیر تا حال. چه فکر روشنی!
در آخرخودشیفته گی آزاردهنده ی نویسنده سرمقاله های این نشریه انگار امری عادی شده. شماره دوم آقای اسلامی از نامه ای گفته بود و تصویرش را هم ضمیمه کرده بود که یکسر تعریف و تمجید بود و آقای طالبی نژاد در همین سرمقاله ی روشنشان از روشن فکری محل گرا! و ... یاد می کنند و از قول ایشان هفت را مجله ای وزین نه! بسیار وزین و خوب نام می برند. یاد تکنیک معروف بورخس افتادم که برای درگیر کردن مخاطب و باورپذیر کردن داستانهایش از شگرد حدیث استفاده می کرد. مثلا اسمی قلنبه و طولانی می آورد که او این داستان را از شخص معتبر و ... روایت کرده که بر اعتبارش جای تردید نیست. بر همین اساس هفت هم لابد مجله ی وزینی است.
باقی بقایت
شماره ی پنج هفت را تازه گرفتم با سردبیر دوست داشتنی اش مجید اسلامی و مدیر مسولی احمد طالبی نژاد مجله ای که این روزها انگار بازار خوبی دارد ، شاید از مرده ریگ دوران خوش فیلم، که قرار است در حوزه فرهنگ و هنر فعالیت کند.
روی سخنم با آقای طالبی نژاد است. به خصوص درمورد سرمقاله شماره آخرشان.
در این چند شماره فضای غالب مجله ادبیات بوده به اضافه ی کمی تئاتر و اندکی هم سینما و ...
اینکه چه می شود عده ای منتقد فیلم مجله ای در می آورند که بیشتر ادبی است تا .... جای پرسش دارد. شاید نزول مجلات سینمایی اینان را بدین سو کشاند؟! و آیا این خود نوعی نان به نرخ روز خوردن نیست؟ و یا پاک کردن صورت مساله؟ و مگر از وظایف روشنفکر بیان کاستی ها و ارائه راه حل نیست؟
البته شاید آقای طالبی نژاد به اعتبار رمانی که نوشته اند خود را صاحب چنین صلاحیتی می دانند. اما با توجه به مطالبی که در این چند شماره چاپ شده به نظر می رسد اگر کسی در این جمع چنین حقی داشته باشد شانس مجید اسلامی بیشتر است. با اشرافی که به این هنر دارد و ترجمه های خوبش – بماند که من در مورد ترجمه اش از تپه هایی چون فیل های سفید حرف دارم -.
آقی طالب نژاد شعرهای براهنی(دف ) یدالله رویایی (شنبه سوراخ) و هوشنگ ایرانی (جیغ بنفش) را هذیان گویی میداند که تنها به مدد طنز و طعنه ورد زبان شده اند. ایشان به اعتبار کدام آگاهی از هنر شعر و با چه دلیلی چنین حکم قطعی و صریحی صادر می کنند؟ کسی که در مصاحبه دو نفره شان به همراه مجید اسلامی با مهاجرانی راجع به بهشت خاکستری اگر سوالی طرح کرده بود بیشت مسائل حاشیه ای و کلی بود و تنها توانایی اش آوردن شاهد برای بحث دو نفره ی اسلامی و مهاجرانی بود آن هم نه از ادبیات بلکه از سینما! از معدود دفعاتی هم که از ادبیات گفت نامی از سووشون برد _ منکر ارزش های این اثر نمی شوم- وشگفتا این مرد با اندوخت ای که خود پیداست از زانواش به راحتی در مورد براهنی، رویایی و ایرانی حکم صادر می کند آن هم در سرمقاله ای که در مورد جریان روشنفکری است بعد از امیر کبیر تا حال. چه فکر روشنی!
در آخرخودشیفته گی آزاردهنده ی نویسنده سرمقاله های این نشریه انگار امری عادی شده. شماره دوم آقای اسلامی از نامه ای گفته بود و تصویرش را هم ضمیمه کرده بود که یکسر تعریف و تمجید بود و آقای طالبی نژاد در همین سرمقاله ی روشنشان از روشن فکری محل گرا! و ... یاد می کنند و از قول ایشان هفت را مجله ای وزین نه! بسیار وزین و خوب نام می برند. یاد تکنیک معروف بورخس افتادم که برای درگیر کردن مخاطب و باورپذیر کردن داستانهایش از شگرد حدیث استفاده می کرد. مثلا اسمی قلنبه و طولانی می آورد که او این داستان را از شخص معتبر و ... روایت کرده که بر اعتبارش جای تردید نیست. بر همین اساس هفت هم لابد مجله ی وزینی است.
باقی بقایت
Monday, October 13, 2003
"زنده گي را فرصتي آن قدر نيست
که در آيينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لبخنده و اشک
يکي را سنجيده گزين کند."
مرگ پدر بزرگ شايد چندان عجيب نباشد به خصوص که نود و چهار سالَش باشد . اما عجيب آن نگاه دو دو زن هفته آخرش بود. انگار که دلواپس باشد چيزي را از قلم بياندازد همه چيز را سريع از چشم مي گذراند و در ته آن نگاه دور حسرتي بود، شايد از خاطره اي يا...
کمي حواس پرت شده بود. براي روزهاي آخر بهتر هم هست. نزديک که مي شديم بجا مي آورد و اگر بلند چيزي مي گفتيم ، چرا که به سختي مي شنيد، مثلاً سلامي مي کرديم به تکرار پاسخي ميگفت نه انگار که با ما باشد بلکه پژواکي بود بر صدايمان که از روح ناآرامش به يادبود صدايي شايد آشنا برمي خاست.
سختش بود راه برود و زير بغلش را مي گرفتیم. گام ها را لرزان بر مي داشت و دستهاش آماده بودند که هر لحظه که لغزشی احساس کرد به هر چه دست رس باشد بياویزند . گام ها را با تاني بر ميداشت انگار که لب گودالي عميق پا بگذارد و از بيم اينکه با گام بعدی فروغلتد ، تا مطمئن نمي شد جاپايش محکم است قدمي برنمي داشت.
توان خيره شدن به چشمانش را نداشتم . چه مي ديد؟ رويايي ديرين که ميشد و نشد؟ هر چه بود آرامش ابدی چشمان ناآرامش را درربود.
روحش شاد.
َُ
که در آيينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لبخنده و اشک
يکي را سنجيده گزين کند."
مرگ پدر بزرگ شايد چندان عجيب نباشد به خصوص که نود و چهار سالَش باشد . اما عجيب آن نگاه دو دو زن هفته آخرش بود. انگار که دلواپس باشد چيزي را از قلم بياندازد همه چيز را سريع از چشم مي گذراند و در ته آن نگاه دور حسرتي بود، شايد از خاطره اي يا...
کمي حواس پرت شده بود. براي روزهاي آخر بهتر هم هست. نزديک که مي شديم بجا مي آورد و اگر بلند چيزي مي گفتيم ، چرا که به سختي مي شنيد، مثلاً سلامي مي کرديم به تکرار پاسخي ميگفت نه انگار که با ما باشد بلکه پژواکي بود بر صدايمان که از روح ناآرامش به يادبود صدايي شايد آشنا برمي خاست.
سختش بود راه برود و زير بغلش را مي گرفتیم. گام ها را لرزان بر مي داشت و دستهاش آماده بودند که هر لحظه که لغزشی احساس کرد به هر چه دست رس باشد بياویزند . گام ها را با تاني بر ميداشت انگار که لب گودالي عميق پا بگذارد و از بيم اينکه با گام بعدی فروغلتد ، تا مطمئن نمي شد جاپايش محکم است قدمي برنمي داشت.
توان خيره شدن به چشمانش را نداشتم . چه مي ديد؟ رويايي ديرين که ميشد و نشد؟ هر چه بود آرامش ابدی چشمان ناآرامش را درربود.
روحش شاد.
َُ
Friday, August 22, 2003
آينده از آن ماست؟
غم دل با توگويم غار
مرا آيا اميد رستگاری هست؟
صدا نالنده پاسخ گفت:« ...اری هست...»
انسان در بند گذشته ی خويش و مقهور آينده اش است. گريز از آنچه از ما برجای مانده آرزويی بيش نيست و آينده ی بی شکل و مبهم مان نيز لايتغير می نمايد. آنچه دوست نمی داريم برجای مانده و مايه ی عذاب وجدان ، و شگفتا که تجربه هايی از اين دست در پاياترين زاويه های ذهن ناآراممان جای می گيرند. به قول گلشيری «درخت ها و گلها حافظه ندارند، برای همين آزادند، رها و آزاد.»
اگر مدام به کلنجار رفتن با آنها بپردازيم روزگارمان سياه می شود و اگر به کلی فراموششان کنيم به نوعی ديگر به بی تفاوتی متهم می شويم. اين جدالی بی پايان با گذشته خويش است.
در همين حين آينده ی بی بازگشت و تيزپا مدام ما را دربر می گيرد بدون اينکه مجال تاملی بر آنچه در برابرمان رخ خواهد داد داشته باشيم. هر گوشه اش را که طرحی می زنيم از روزنی ناپيدا نوری کج تاب تصوير پيش رو را معوج می کند.
آينده از آن ماست؟ گمان نکنم. اين ترس از آينده و اندوه گذشته دلمشغولی ناخودآگاه ما بوده است ـ چرا ما صيغه های کاملی از گذشته، دو صيغه زمان حال و تنها يک صيغه آينده داريم ؟ و چرا تا اين اواخر در داستان نويسی مان فقط حکايت گذشتگان را بازگو می کرديم و حتا از زمان حال هم نمی گفتيم ؟ چه رسد به آينده! ـ ما نه به فکر آينده بوده ايم و نه هستيم. جامعه ی ما در حالتی منفعل به سر می برد. کوششی برای جريان سازی به چشم نمی خورد و تنها تلاشمان در مسير جريان ديگران قرارگرفتن است. اين که بدانيم چه می کنند و از پی شان روان شويم تمام آرزويمان است. دريغ از خلق و ...
آينده می آيد و ما ايستاده ايم نحيف و ناتوان از بازشناختن راه پيش رو با شانه هايی فرتوت از ميراث گذشتگان.
باقی بقایت
غم دل با توگويم غار
مرا آيا اميد رستگاری هست؟
صدا نالنده پاسخ گفت:« ...اری هست...»
انسان در بند گذشته ی خويش و مقهور آينده اش است. گريز از آنچه از ما برجای مانده آرزويی بيش نيست و آينده ی بی شکل و مبهم مان نيز لايتغير می نمايد. آنچه دوست نمی داريم برجای مانده و مايه ی عذاب وجدان ، و شگفتا که تجربه هايی از اين دست در پاياترين زاويه های ذهن ناآراممان جای می گيرند. به قول گلشيری «درخت ها و گلها حافظه ندارند، برای همين آزادند، رها و آزاد.»
اگر مدام به کلنجار رفتن با آنها بپردازيم روزگارمان سياه می شود و اگر به کلی فراموششان کنيم به نوعی ديگر به بی تفاوتی متهم می شويم. اين جدالی بی پايان با گذشته خويش است.
در همين حين آينده ی بی بازگشت و تيزپا مدام ما را دربر می گيرد بدون اينکه مجال تاملی بر آنچه در برابرمان رخ خواهد داد داشته باشيم. هر گوشه اش را که طرحی می زنيم از روزنی ناپيدا نوری کج تاب تصوير پيش رو را معوج می کند.
آينده از آن ماست؟ گمان نکنم. اين ترس از آينده و اندوه گذشته دلمشغولی ناخودآگاه ما بوده است ـ چرا ما صيغه های کاملی از گذشته، دو صيغه زمان حال و تنها يک صيغه آينده داريم ؟ و چرا تا اين اواخر در داستان نويسی مان فقط حکايت گذشتگان را بازگو می کرديم و حتا از زمان حال هم نمی گفتيم ؟ چه رسد به آينده! ـ ما نه به فکر آينده بوده ايم و نه هستيم. جامعه ی ما در حالتی منفعل به سر می برد. کوششی برای جريان سازی به چشم نمی خورد و تنها تلاشمان در مسير جريان ديگران قرارگرفتن است. اين که بدانيم چه می کنند و از پی شان روان شويم تمام آرزويمان است. دريغ از خلق و ...
آينده می آيد و ما ايستاده ايم نحيف و ناتوان از بازشناختن راه پيش رو با شانه هايی فرتوت از ميراث گذشتگان.
باقی بقایت
Tuesday, August 12, 2003
خواب زمستانی
گاه نمی توانم بنویسم. هفته ای یا حتا شده ماهی، چرا؟
طرح هایی نیمه تمام دارم و سودای نوشتن اما توانش نه!
چاره کار را در آن می بینم که کوتاه بنویسم . همه ی توان داستان نویسی ام در این چند ماه شده سه داستان یک صفحه ای.
البته خطایی سخت بزرگ است که خود را با نویسندگان حرفه ای بسنجم اما فکر می کنم یکی از دلایلی که این روزها در ایران رمان خوب کم نوشته می شود شاید همین باشد که نوشتن رمان به عنوان محصول و نمایشگر شرایط روز جامعه تحت تاثیر اوضاع و جو حاکم قرار می گیرد. و اگر حس ثبات ، آرامش و اطمینان نباشد زمینه ی نوشتن رمان فراهم نمی شود.
از طرفی دوره های تاریخی هم در این زمانه کوتاه شده ، بشر عجول شده و به نوعی فراموشی دچار.( البته به این معنا که در اثر بمباران انواع اطلاعات ، رویدادها را زود فراموش می کند) سرعت به همه چیز سرایت کرده و مجال با خود ماندن و تنها ماندن دشوار گشته، فردیت آدمی در جمعیت جامعه ی جهانی مستحیل گشته. تمرکز بر موضوعی وقت گیر دیگر چندان مقبول نیست و غیر از مخاطب حرفه ای کمتر کسی حوصله خواندن رمانی بلند را دارد.
کارور در این باره گفته :« فهمیدم که نوشتن رمان برایم دشوار است. چرا که اضطراب و ناتوانی من ، از تمرکز بی وقفه بر چیزی به مدت طولانی مانع می شد....
اگر می توانستم افکارم را جمع کنم و تمام نیرویم را روی مثلا یک رمان بلند بگذارم، باز در وضعی نبودم که برای بازده آن ، اگر که بازدهی در کار می بود، سال ها صبر کنم نمی توانستم چشم به آینده بدوزم. مجبور بودم بنشینم و چیزی بنویسم که بتوان همان وقت ، همان شب ، یا دست کم فردا شب بعد از اینکه از کار برگشتم و قبل از اینکه سرد بشود تمامش کنم، نه دیرتر.»اما من که ذهن خلاق و توان او را ندارم از نوشتن داستانی کوتاه هم عاجزم. دو هفته ای هست که مغزم تهی شده از اندیشه ای نو . هر چه هست خاطره است ودریغ از خلقی یا حتا تداعی پی- آ- پیِ واقعه ای.
نمی دانم این یک خواب زمستانی است یا جوانمرگی یک نویسنده ی خام دست و نابالغ.
باقی بقایت.
گاه نمی توانم بنویسم. هفته ای یا حتا شده ماهی، چرا؟
طرح هایی نیمه تمام دارم و سودای نوشتن اما توانش نه!
چاره کار را در آن می بینم که کوتاه بنویسم . همه ی توان داستان نویسی ام در این چند ماه شده سه داستان یک صفحه ای.
البته خطایی سخت بزرگ است که خود را با نویسندگان حرفه ای بسنجم اما فکر می کنم یکی از دلایلی که این روزها در ایران رمان خوب کم نوشته می شود شاید همین باشد که نوشتن رمان به عنوان محصول و نمایشگر شرایط روز جامعه تحت تاثیر اوضاع و جو حاکم قرار می گیرد. و اگر حس ثبات ، آرامش و اطمینان نباشد زمینه ی نوشتن رمان فراهم نمی شود.
از طرفی دوره های تاریخی هم در این زمانه کوتاه شده ، بشر عجول شده و به نوعی فراموشی دچار.( البته به این معنا که در اثر بمباران انواع اطلاعات ، رویدادها را زود فراموش می کند) سرعت به همه چیز سرایت کرده و مجال با خود ماندن و تنها ماندن دشوار گشته، فردیت آدمی در جمعیت جامعه ی جهانی مستحیل گشته. تمرکز بر موضوعی وقت گیر دیگر چندان مقبول نیست و غیر از مخاطب حرفه ای کمتر کسی حوصله خواندن رمانی بلند را دارد.
کارور در این باره گفته :« فهمیدم که نوشتن رمان برایم دشوار است. چرا که اضطراب و ناتوانی من ، از تمرکز بی وقفه بر چیزی به مدت طولانی مانع می شد....
اگر می توانستم افکارم را جمع کنم و تمام نیرویم را روی مثلا یک رمان بلند بگذارم، باز در وضعی نبودم که برای بازده آن ، اگر که بازدهی در کار می بود، سال ها صبر کنم نمی توانستم چشم به آینده بدوزم. مجبور بودم بنشینم و چیزی بنویسم که بتوان همان وقت ، همان شب ، یا دست کم فردا شب بعد از اینکه از کار برگشتم و قبل از اینکه سرد بشود تمامش کنم، نه دیرتر.»اما من که ذهن خلاق و توان او را ندارم از نوشتن داستانی کوتاه هم عاجزم. دو هفته ای هست که مغزم تهی شده از اندیشه ای نو . هر چه هست خاطره است ودریغ از خلقی یا حتا تداعی پی- آ- پیِ واقعه ای.
نمی دانم این یک خواب زمستانی است یا جوانمرگی یک نویسنده ی خام دست و نابالغ.
باقی بقایت.
Tuesday, July 29, 2003
بود يا ..
نبودـ يا بود و من نديدم. خواب ديده بودم ، اما نه ، تنها يک صفحه سياه بود پس آيا می شد گفت خواب ديده ام. فقط صــدايي شنـيده بودم . مثل بوق تلفن وقتی کسی آن طرف گوشی را برنمی دارد.
گفته بود ساعت نه و نيم جلوی پارک ساعی می بينمت الان ساعت شش بود و تاريک بود مثل دو تا چهار شب و مثل همان خواب که ديده بودم. اول بار که زنگ زد وقتی پرسيدم شماره را از کجا آورده ای طفره رفت. صداش آشنا بود و هيچ تلاشی هم برای تغييرش نمی کرد. حتا از جاهای آشنايی هم می گفت. دفعه دوم يا نمی دانم ... پرسيدم چرا به من زنگ می زنی گفت يعنی تو ناراحتی که زنگ می زنم و سريع موضوع را عوض کرد مجال نداد که بگويم نه، که من هم منتظرم زنگ بزند و نپرسيد که چرا مدام سوال هايی می کنم که بدانم چه طور شماره ام را گير آورده و چرا با وجودی که مايلم نمی گويم قراری بگذاريم و همان بار بود يا ... که گفت حتا مرا ديده نه خودم را...
زنگ ساعت که ميزان کرده بودم روی شش و نيم به صدا در آمد کسی خانه نبود پس گذاشتم همان طور بزند تا کوکش تمام شود . اشتها نداشتم صبحانه بخورم پس زود بود از رختخواب بيرون بيايم بخصوص که می شد پتو را روی صورت کشيد و جاهای خالی را ميان سياهی پر کرد و شايد حتا می شد از صدا صورتش را ساخت گفته بود چه لباسی می پوشد و من هم گفته بودم ، که بی فايده بود چرا که ديده بود مرا و نيازی به نشانی بيشتر نبود و من بايد اين هاله را مجسم کنم و اين صدا را که انگار روح بود لباس بپوشانم.
می گفت از عـلاقه من به ادبيات آگاه است و از گلشــــيري گفت و از بورخس و از هر دوشان که « ــ فرق نمی کند . اگر الف الفبای ما همه ی حروف باشد و همه کلماتی که هستند و خواهــند بود ، پس اينــجا يا هرجا که باشم همه جاست ؛ من هم تو هستم يا هر کس که نوشته است يا خواهد نوشت.
می بينم که زنده است و هست ، حتا وقتی ديده بودنداش که ده و نيم بعد از ظهر دوم آبان هفتاد و چهار نشسته، تکيه داده به ديوار ، تمام کرده بود . » و حالاست که می بينم اش از پشت با روسری سفيد که پشت گردن گره انداخته و از راه راه ميله های نيمکت مانتو کرمش پيداست و کفش های ورزشی به پا دارد مثل خيلی از آنهای ديـگر که اول صبح در پارک می دوند و دست ها را در هوا تکان می دهند بی آنکه پی چـيزي باشند. و آرام است بيشتر از آنکه منتظر کسی باشد و نيست و می داند آنکه می آيد به چه هياتی است و من که فقط می توانم صدايش را که حالا آشناست و دور فقط تشخيص بدهم . منتظرم که سربرگرداند و ببينمش که بلند می شود و می رود بی آنکه سر بجنباند می دود و دست ها را در هوا تـکان می دهد و انگار که سبک شده باشد گام هاش بلندتر می شوند تا آنجا که ديگر به زمين نمی رسند و نيمکت خالی می ماند و من. و اينکه اينبار که زنگ زد بگويمش که من نيامدم يا او نبود.
6/5/1382
شيراز
نبودـ يا بود و من نديدم. خواب ديده بودم ، اما نه ، تنها يک صفحه سياه بود پس آيا می شد گفت خواب ديده ام. فقط صــدايي شنـيده بودم . مثل بوق تلفن وقتی کسی آن طرف گوشی را برنمی دارد.
گفته بود ساعت نه و نيم جلوی پارک ساعی می بينمت الان ساعت شش بود و تاريک بود مثل دو تا چهار شب و مثل همان خواب که ديده بودم. اول بار که زنگ زد وقتی پرسيدم شماره را از کجا آورده ای طفره رفت. صداش آشنا بود و هيچ تلاشی هم برای تغييرش نمی کرد. حتا از جاهای آشنايی هم می گفت. دفعه دوم يا نمی دانم ... پرسيدم چرا به من زنگ می زنی گفت يعنی تو ناراحتی که زنگ می زنم و سريع موضوع را عوض کرد مجال نداد که بگويم نه، که من هم منتظرم زنگ بزند و نپرسيد که چرا مدام سوال هايی می کنم که بدانم چه طور شماره ام را گير آورده و چرا با وجودی که مايلم نمی گويم قراری بگذاريم و همان بار بود يا ... که گفت حتا مرا ديده نه خودم را...
زنگ ساعت که ميزان کرده بودم روی شش و نيم به صدا در آمد کسی خانه نبود پس گذاشتم همان طور بزند تا کوکش تمام شود . اشتها نداشتم صبحانه بخورم پس زود بود از رختخواب بيرون بيايم بخصوص که می شد پتو را روی صورت کشيد و جاهای خالی را ميان سياهی پر کرد و شايد حتا می شد از صدا صورتش را ساخت گفته بود چه لباسی می پوشد و من هم گفته بودم ، که بی فايده بود چرا که ديده بود مرا و نيازی به نشانی بيشتر نبود و من بايد اين هاله را مجسم کنم و اين صدا را که انگار روح بود لباس بپوشانم.
می گفت از عـلاقه من به ادبيات آگاه است و از گلشــــيري گفت و از بورخس و از هر دوشان که « ــ فرق نمی کند . اگر الف الفبای ما همه ی حروف باشد و همه کلماتی که هستند و خواهــند بود ، پس اينــجا يا هرجا که باشم همه جاست ؛ من هم تو هستم يا هر کس که نوشته است يا خواهد نوشت.
می بينم که زنده است و هست ، حتا وقتی ديده بودنداش که ده و نيم بعد از ظهر دوم آبان هفتاد و چهار نشسته، تکيه داده به ديوار ، تمام کرده بود . » و حالاست که می بينم اش از پشت با روسری سفيد که پشت گردن گره انداخته و از راه راه ميله های نيمکت مانتو کرمش پيداست و کفش های ورزشی به پا دارد مثل خيلی از آنهای ديـگر که اول صبح در پارک می دوند و دست ها را در هوا تکان می دهند بی آنکه پی چـيزي باشند. و آرام است بيشتر از آنکه منتظر کسی باشد و نيست و می داند آنکه می آيد به چه هياتی است و من که فقط می توانم صدايش را که حالا آشناست و دور فقط تشخيص بدهم . منتظرم که سربرگرداند و ببينمش که بلند می شود و می رود بی آنکه سر بجنباند می دود و دست ها را در هوا تـکان می دهد و انگار که سبک شده باشد گام هاش بلندتر می شوند تا آنجا که ديگر به زمين نمی رسند و نيمکت خالی می ماند و من. و اينکه اينبار که زنگ زد بگويمش که من نيامدم يا او نبود.
6/5/1382
شيراز
Tuesday, July 08, 2003
ما بی چرا زنده گانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند
لاله و لادن را می گویم که رفتند
نگو که احساساتی نباشم . شاید مرگ مارک ویلیام فو غریب بود و ناگاه، اما نا اگاه هم.
این دو رفتند ، که خود می دانستند و ما هم امیدی روشن نداشتیم به بازگشتشان.
پس کدامین نیرو وادارشان کرد به گزینشی از این گونه.
امید به چه بسته بودند و آیا خود امیدشان بود به سرانجام کار؟
و خود را بنگریم که با بندهای نامرئی سستی اویخته ایم در جهانی که هر سو تیغ هایی پیداست آهخته. و آیا نه اینکه « تلاش از پی زیستن به رنج بار تر گونه ئی ابلهانه می نماید».
باشد که میراث این واقعه به هضم خوریم و این خوره ی زنده گی روزانه ، خورند جانمان نگردد و خود مرگ خویش برگزینیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند
لاله و لادن را می گویم که رفتند
نگو که احساساتی نباشم . شاید مرگ مارک ویلیام فو غریب بود و ناگاه، اما نا اگاه هم.
این دو رفتند ، که خود می دانستند و ما هم امیدی روشن نداشتیم به بازگشتشان.
پس کدامین نیرو وادارشان کرد به گزینشی از این گونه.
امید به چه بسته بودند و آیا خود امیدشان بود به سرانجام کار؟
و خود را بنگریم که با بندهای نامرئی سستی اویخته ایم در جهانی که هر سو تیغ هایی پیداست آهخته. و آیا نه اینکه « تلاش از پی زیستن به رنج بار تر گونه ئی ابلهانه می نماید».
باشد که میراث این واقعه به هضم خوریم و این خوره ی زنده گی روزانه ، خورند جانمان نگردد و خود مرگ خویش برگزینیم
Monday, May 26, 2003
یادی از هوشنگ گلشیری
خرداد که می آید غم بر دلم هوار می شود به یاد خرداد 79 و آن شب که پس از رفتن نهنگ آب خرد داستان نویسیمان زار گریستم.
در این دستان خالی ام چیست بعد از او.
توان ادامه راهش را در داستان البته که ندارم، قامت کلامش چنان بلند است که دسترس نه کسی چون من و فقط اندیشه اش را پاس می دارم که خود می گفت:"من البته اگر نهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم. این طورها زیسته ام: گاهی سر به دیواره ها کوبیده ام سعی هم کرده ام که به نسل بعد بی توجه نمانم تا از این آب خرد همان نبیند که من دیده ام."
در پرتو نوری که تاباند بر نیمه ی تاریک ماه مان می خوانم و باز می خوانم و باز " معصوم ها ، شازده و قصیده ی جمیله، دست تاریک و روشنش را و خانه روشنان و نقش بندان و..." و می بینم که هم اوست که می رود، رکاب زنان و رو به باد و من که انگار جز باد هم چیزی در دستم است.
باقی بقایت
خرداد که می آید غم بر دلم هوار می شود به یاد خرداد 79 و آن شب که پس از رفتن نهنگ آب خرد داستان نویسیمان زار گریستم.
در این دستان خالی ام چیست بعد از او.
توان ادامه راهش را در داستان البته که ندارم، قامت کلامش چنان بلند است که دسترس نه کسی چون من و فقط اندیشه اش را پاس می دارم که خود می گفت:"من البته اگر نهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم. این طورها زیسته ام: گاهی سر به دیواره ها کوبیده ام سعی هم کرده ام که به نسل بعد بی توجه نمانم تا از این آب خرد همان نبیند که من دیده ام."
در پرتو نوری که تاباند بر نیمه ی تاریک ماه مان می خوانم و باز می خوانم و باز " معصوم ها ، شازده و قصیده ی جمیله، دست تاریک و روشنش را و خانه روشنان و نقش بندان و..." و می بینم که هم اوست که می رود، رکاب زنان و رو به باد و من که انگار جز باد هم چیزی در دستم است.
باقی بقایت
Sunday, May 25, 2003
Saturday, May 17, 2003
بعد از هفته ای سکوت یک داستان هم شاید بد نباشد
به تلنگری از لنا نوشتمش پس تقدیم به خودش
عاشقانه خیس
دوش باز بود ، به حرکت آب روی بدنم نگاه کردم ، چند قطره ای توی چشمم رفت و برای اينکه سوزشش کم شود ناچار چشمهام را بستم. حالا فقط سياهی بود با صدای آب ، ممتد و بم و بالا. فقط کمی سرد بود باد اما نمی آمد گفت امروز عصر می آيم گفتم پس من دوش می گيرم تا برسی و سر بود و آن موتور سوار با کلاه سياه و صدای ممتد باز رد شد و بوق زد و سياه بود که صدايش آمد ، صدای زنگ. من که گفته بودم دوش می گيرم ، حوله را به خودم پيچيدم و بيرون زدم. لباس ها نبودند همانها که اطو زده بودم ، نبودند . باز صدا آمد، صدای موتور ممتد و بم و بالا . کفش ها هم نبودند که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا پيدايشان کنم والا ناچارم بلوز دامن مشکی ام را بپوشم دير می شود بايد زودتر برگردم. سوزش چشمم بيشتر شد و سرد بود.
لباس مشکی را برداشتم کمی چروک بود و توی آيينه من نبودم که موج برمی داشت . فقط بويش آشنا بود. گفت خيلی وقت بود دنبال اش می گشتم بوی آشنا يی داشت گفتم پس هميشه از همين می زنم در کمد را باز کردم تاريک بود اما بويش بود و سياه بود که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا لباسم و ادکلن را پيدا کنم با همان حوله رفتم در را باز کردم لباس تنم نبود با احتياط لباس را جلو گرفتم تا خيس نشود گفتم گمش کرده بودم گفتم از خشکشويی گرفتمش نگران بودم آماده نشود اما شد قطره های آب روی سينه ام سر می خورد انگار که روی بدنم دست بکشند گفتم يادم نمی آيد به خشک شويی داده باشم گفتم ديروز عصر ساعت پنج گفتم يادم نمی آيد گفتم کفش ها چی گفتم تو فريزرند پر از روزنامه ی نم دار پام را می زدند گفتم خدارا شکر ادکلن ... که دودش دماغم را پر کرد با همان صدای بم و بالا رد شد و بوق زد روغن سوزی داشت که اين طور دود می کرد . سرما به جانم افتاده بود در حمام باز بود و آب که سرد بود. باز زنگ زدند از لای در ساعت را ديدم به موقع آمده بود ، لباسم آنجا آماده بود و آب از روی سينه ام سر می خورد و من سردم بود.
به تلنگری از لنا نوشتمش پس تقدیم به خودش
عاشقانه خیس
دوش باز بود ، به حرکت آب روی بدنم نگاه کردم ، چند قطره ای توی چشمم رفت و برای اينکه سوزشش کم شود ناچار چشمهام را بستم. حالا فقط سياهی بود با صدای آب ، ممتد و بم و بالا. فقط کمی سرد بود باد اما نمی آمد گفت امروز عصر می آيم گفتم پس من دوش می گيرم تا برسی و سر بود و آن موتور سوار با کلاه سياه و صدای ممتد باز رد شد و بوق زد و سياه بود که صدايش آمد ، صدای زنگ. من که گفته بودم دوش می گيرم ، حوله را به خودم پيچيدم و بيرون زدم. لباس ها نبودند همانها که اطو زده بودم ، نبودند . باز صدا آمد، صدای موتور ممتد و بم و بالا . کفش ها هم نبودند که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا پيدايشان کنم والا ناچارم بلوز دامن مشکی ام را بپوشم دير می شود بايد زودتر برگردم. سوزش چشمم بيشتر شد و سرد بود.
لباس مشکی را برداشتم کمی چروک بود و توی آيينه من نبودم که موج برمی داشت . فقط بويش آشنا بود. گفت خيلی وقت بود دنبال اش می گشتم بوی آشنا يی داشت گفتم پس هميشه از همين می زنم در کمد را باز کردم تاريک بود اما بويش بود و سياه بود که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا لباسم و ادکلن را پيدا کنم با همان حوله رفتم در را باز کردم لباس تنم نبود با احتياط لباس را جلو گرفتم تا خيس نشود گفتم گمش کرده بودم گفتم از خشکشويی گرفتمش نگران بودم آماده نشود اما شد قطره های آب روی سينه ام سر می خورد انگار که روی بدنم دست بکشند گفتم يادم نمی آيد به خشک شويی داده باشم گفتم ديروز عصر ساعت پنج گفتم يادم نمی آيد گفتم کفش ها چی گفتم تو فريزرند پر از روزنامه ی نم دار پام را می زدند گفتم خدارا شکر ادکلن ... که دودش دماغم را پر کرد با همان صدای بم و بالا رد شد و بوق زد روغن سوزی داشت که اين طور دود می کرد . سرما به جانم افتاده بود در حمام باز بود و آب که سرد بود. باز زنگ زدند از لای در ساعت را ديدم به موقع آمده بود ، لباسم آنجا آماده بود و آب از روی سينه ام سر می خورد و من سردم بود.
Thursday, May 08, 2003
پاورچین
هرچه کردم از این برنامه نگویم نشد.
قالب طنز! چه ادعای گزافی. قامت طنز چنین کوتاه نباشد که با لودگی و عربده کشی دست رس گردد.
ویژگی این برنامه چیست جزایجاد _ خلق نمی گویم چرا که خلق را دستانی توانا و آفرینشگر باید _ موقعیت هایی تکراری ، داستان هایی بی منطق و سرسری.
دو آزمایش : یکی اینکه پنج دقیقه پای تلویزیون چشمانتان را ببندید تا جز صدای جیغ و داد و فریادهایی گوش خراش چیزی عایدتان نشود. دیگر اینکه نگاه کنید اما صدا را قطع کنید غیر از کتک کاری و از سر و کول هم بالا رفتن، دولا راست شدن و دویدن های این سو- آن سو چیزی خواهید دید؟
حضرت مدیری هم که همه کاره این مکاره است آنجا که موقعیتی جفنگ می سازد خود نمی تواند جلو خنده اش را بگیرد. مقایسه ای این چنین البته خطاست اما به یاد بیاورید مرد صورت سنگی سینما را.
فرصت طلبی تا کجا که اشتباهات را با کمال بی شرمی در برنامه جای می دهند بی آنکه زحمت برداشت مجدد را بر خودهموار سازند مبادا که در این پول به جیب زدن لحظه ای معطل شوند و شگفتا که برخی این را از خلاقیت این مرد می دانند.
آخر این برنامه هم آنچه به یاد می ماند جز دم لابه گی، لودگی و شخصیت هایی لمپن چیست؟ و فراموش نکنیم که پایین آوردن سطح سلیقه، و عادی کردن رفتارهای سخیف بزرگترین خیانتی است که می شود در حق این مردم کرد.
دریغ از طنازی.
باقی بقایت.
هرچه کردم از این برنامه نگویم نشد.
قالب طنز! چه ادعای گزافی. قامت طنز چنین کوتاه نباشد که با لودگی و عربده کشی دست رس گردد.
ویژگی این برنامه چیست جزایجاد _ خلق نمی گویم چرا که خلق را دستانی توانا و آفرینشگر باید _ موقعیت هایی تکراری ، داستان هایی بی منطق و سرسری.
دو آزمایش : یکی اینکه پنج دقیقه پای تلویزیون چشمانتان را ببندید تا جز صدای جیغ و داد و فریادهایی گوش خراش چیزی عایدتان نشود. دیگر اینکه نگاه کنید اما صدا را قطع کنید غیر از کتک کاری و از سر و کول هم بالا رفتن، دولا راست شدن و دویدن های این سو- آن سو چیزی خواهید دید؟
حضرت مدیری هم که همه کاره این مکاره است آنجا که موقعیتی جفنگ می سازد خود نمی تواند جلو خنده اش را بگیرد. مقایسه ای این چنین البته خطاست اما به یاد بیاورید مرد صورت سنگی سینما را.
فرصت طلبی تا کجا که اشتباهات را با کمال بی شرمی در برنامه جای می دهند بی آنکه زحمت برداشت مجدد را بر خودهموار سازند مبادا که در این پول به جیب زدن لحظه ای معطل شوند و شگفتا که برخی این را از خلاقیت این مرد می دانند.
آخر این برنامه هم آنچه به یاد می ماند جز دم لابه گی، لودگی و شخصیت هایی لمپن چیست؟ و فراموش نکنیم که پایین آوردن سطح سلیقه، و عادی کردن رفتارهای سخیف بزرگترین خیانتی است که می شود در حق این مردم کرد.
دریغ از طنازی.
باقی بقایت.
Wednesday, May 07, 2003
خود گويه هاي تنهايي شيراز
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد
باد که مي آيد و خاک، چشمانم را مي بندم، نه انگار که در شيراز باشم _ آرام جايي مي پنداشتمش _ عصر پنجشنبه اش را دوست داشتم و شهريار و ابوتراب و... حافظ که جان
جانم است _ و تو هم لابد _ اما گويي خالي شده ام از نخل هاي بي خواب و نارنج هاي شريرش ، حتا از ...
نوشته هاي بر ديوارش انگار مرگ واژه هاي مهتر سنگي ام باشند و من آن مهتر
جاي چيزي که نمي دانم خالي است و آسيمه سر در خواب دست مي سايم به هر سو ، نه از پي او _ که بدانم خود کجايم.
نمي دانم!
مي داني؟
باقی بقایت
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد
باد که مي آيد و خاک، چشمانم را مي بندم، نه انگار که در شيراز باشم _ آرام جايي مي پنداشتمش _ عصر پنجشنبه اش را دوست داشتم و شهريار و ابوتراب و... حافظ که جان
جانم است _ و تو هم لابد _ اما گويي خالي شده ام از نخل هاي بي خواب و نارنج هاي شريرش ، حتا از ...
نوشته هاي بر ديوارش انگار مرگ واژه هاي مهتر سنگي ام باشند و من آن مهتر
جاي چيزي که نمي دانم خالي است و آسيمه سر در خواب دست مي سايم به هر سو ، نه از پي او _ که بدانم خود کجايم.
نمي دانم!
مي داني؟
باقی بقایت
Friday, May 02, 2003
Thursday, May 01, 2003
خاطر مجموع جمعه
دهل می زد بیشتر با آن چوب بزرگ،از رو ، و همراهش می کرد با ریز ضربه هایی که از زیر می زد، می کوبید و می لرزید، می لرزیدم چشمانش را می دیدم که رد می شد وقتی می چرخید، می چرخید و می زد و رد می شدند از جلوش و خم می شد، می کوبید که می لرزیدم و باد به لباسش می انداخت. گوشه شالش رها شده بود انگار که حجم طوسی دوار را با صفحه ای سیاه بریده باشند. می رقصیدند با هم و دور می زدند گرد بر گردش، پا بالا می انداختند و دستها را به هم رسانده بودند، از فاصله بین دست ها شان همو بود که می زد و می چرخید که نگاهش رد می شد و آن دیگری با صدای سورنا همراهش می کرد و آرام بود ، چشم هاش هم.
این هم شروع داستان جدیدم کمی اگر صبر کنی ( ماهی یا سه ماهی ، نه بیشتر!) همه را - اگر مایل باشی- خواهی خواند.
باقی بقایت.
دهل می زد بیشتر با آن چوب بزرگ،از رو ، و همراهش می کرد با ریز ضربه هایی که از زیر می زد، می کوبید و می لرزید، می لرزیدم چشمانش را می دیدم که رد می شد وقتی می چرخید، می چرخید و می زد و رد می شدند از جلوش و خم می شد، می کوبید که می لرزیدم و باد به لباسش می انداخت. گوشه شالش رها شده بود انگار که حجم طوسی دوار را با صفحه ای سیاه بریده باشند. می رقصیدند با هم و دور می زدند گرد بر گردش، پا بالا می انداختند و دستها را به هم رسانده بودند، از فاصله بین دست ها شان همو بود که می زد و می چرخید که نگاهش رد می شد و آن دیگری با صدای سورنا همراهش می کرد و آرام بود ، چشم هاش هم.
این هم شروع داستان جدیدم کمی اگر صبر کنی ( ماهی یا سه ماهی ، نه بیشتر!) همه را - اگر مایل باشی- خواهی خواند.
باقی بقایت.
Wednesday, April 30, 2003
تذکره 3
حسن بصري
نقل است که حسن گفت :« از سخن چهار کس عجب داشتم: کودکي و مخنثي و مستي و زني » گفتند :«چگونه» گفت: « روزي جامه فراهم مي گرفتم از مخنثي که بر او مي گذشتم. گفت: اي خواجه! حال ما هنوز پيدا نشده است. تو جامه از من فرامگير، که کارها در ثاني الحال خدا داند که چون شود. و مستي ديدم که در ميان وحل مي رفت، افتان خيزان، پس گفتمش : قدم ثابت دار اي مسکين تا نيفتي. گفت : تو قدم ثابت کرده اي با اين همه دعوي؟ من اگر بيافتم مستي باشم به گل آلوده، برخيزم و بشويم، اين سهل باشد. اما از افتادن خود بترس. اين سخن عظيم در من اثر کرد. و کودکي وقتي چراغي مي برد. گفتم: از کجا آورده اي اين روشنايي؟ بادي در چراغ دميد و گفت: بگو تا به کجا رفت اين روشنايي؟ تا من بگويم که از کجا آورده ام. و عورتي ديدم روي برهنه و هر دو دست برهنه، با جمالي عظيم، در حالت خشم از شوهر خود با من شکايتي مي کرد. گفتم: اول روي بپوش. گفت: من از دوستي مخلوق چنانم که عقل از من زايل شده است و اگر مرا خبر نمي کردي، همچنين به بازار فروخواستم شد. تو با اين همه دعوي در دوستي او، چه بودي اگر ناپوشيدگي ي روي من نديدي؟ مرا اين نيز عجب آمد».
پرسيدند که تو را هرگز وقت خوش بود؟ گفت:« روزي بر بام بودم. زن همسايه با شوهر مي گفت که: قريب پنجاه سال است تا در خانه توام. اگر بود ونبود صبر کردم و زيادتي نطلبيدم، و نام و ننگ تو نگه داشتم و از تو به کس گله نبردم. اما بدين يک چيز تن درندهم که بر سر من ديگري گزيني . اين همه براي آن کردم تا تورا بينم همه، نه آن که تو ديگري را بيني، امروز به ديگري التفات مي کني. اينک به تشنيع دامن امام مسلمانان گيرم». حسن گفت: « مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه شد. طلب کردم تا آن را در قران نظير يابم. اين آيت يافتم : همه گناهت عفو کردم. اما اگر به گوشه خاطر به ديگري ميل کني و با خداي شرک آوري، هرگزت نيامرزم».
باقي بقايت
حسن بصري
نقل است که حسن گفت :« از سخن چهار کس عجب داشتم: کودکي و مخنثي و مستي و زني » گفتند :«چگونه» گفت: « روزي جامه فراهم مي گرفتم از مخنثي که بر او مي گذشتم. گفت: اي خواجه! حال ما هنوز پيدا نشده است. تو جامه از من فرامگير، که کارها در ثاني الحال خدا داند که چون شود. و مستي ديدم که در ميان وحل مي رفت، افتان خيزان، پس گفتمش : قدم ثابت دار اي مسکين تا نيفتي. گفت : تو قدم ثابت کرده اي با اين همه دعوي؟ من اگر بيافتم مستي باشم به گل آلوده، برخيزم و بشويم، اين سهل باشد. اما از افتادن خود بترس. اين سخن عظيم در من اثر کرد. و کودکي وقتي چراغي مي برد. گفتم: از کجا آورده اي اين روشنايي؟ بادي در چراغ دميد و گفت: بگو تا به کجا رفت اين روشنايي؟ تا من بگويم که از کجا آورده ام. و عورتي ديدم روي برهنه و هر دو دست برهنه، با جمالي عظيم، در حالت خشم از شوهر خود با من شکايتي مي کرد. گفتم: اول روي بپوش. گفت: من از دوستي مخلوق چنانم که عقل از من زايل شده است و اگر مرا خبر نمي کردي، همچنين به بازار فروخواستم شد. تو با اين همه دعوي در دوستي او، چه بودي اگر ناپوشيدگي ي روي من نديدي؟ مرا اين نيز عجب آمد».
پرسيدند که تو را هرگز وقت خوش بود؟ گفت:« روزي بر بام بودم. زن همسايه با شوهر مي گفت که: قريب پنجاه سال است تا در خانه توام. اگر بود ونبود صبر کردم و زيادتي نطلبيدم، و نام و ننگ تو نگه داشتم و از تو به کس گله نبردم. اما بدين يک چيز تن درندهم که بر سر من ديگري گزيني . اين همه براي آن کردم تا تورا بينم همه، نه آن که تو ديگري را بيني، امروز به ديگري التفات مي کني. اينک به تشنيع دامن امام مسلمانان گيرم». حسن گفت: « مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه شد. طلب کردم تا آن را در قران نظير يابم. اين آيت يافتم : همه گناهت عفو کردم. اما اگر به گوشه خاطر به ديگري ميل کني و با خداي شرک آوري، هرگزت نيامرزم».
باقي بقايت
Sunday, April 27, 2003
خاطر مجموع جمعه
بوي بهار نارنج حافظيه هم کنار با سبز برگ نارون و اقاقيا
موج موج رنگ به رنگ گل ها، شب باشد اگر و عبور نور زرد بر ستون ها
و صدايي که مي آيد و مي رود تا جايي زجانت که نه پيداست.
ديوان که ناخن مي اندازي ميان صفحه اي ش و هم کلامي ي روح و رويايت که پيداست:
گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود
پيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود
يارب اندر کنف سايه ي آن سرو بلند
گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود
آخر اي خاتم جمشيد همايون آثار
گر فتد عکس تو بر لعل نگينم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و اگر مي اين است
ديدم از پيش که در خانه ي دينم چه شود
صرف شد عمر گرانمايه به معشوقه و مي
تا از آنم چه به پيش آيد ازينم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود
بوي بهار نارنج حافظيه هم کنار با سبز برگ نارون و اقاقيا
موج موج رنگ به رنگ گل ها، شب باشد اگر و عبور نور زرد بر ستون ها
و صدايي که مي آيد و مي رود تا جايي زجانت که نه پيداست.
ديوان که ناخن مي اندازي ميان صفحه اي ش و هم کلامي ي روح و رويايت که پيداست:
گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود
پيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود
يارب اندر کنف سايه ي آن سرو بلند
گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود
آخر اي خاتم جمشيد همايون آثار
گر فتد عکس تو بر لعل نگينم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و اگر مي اين است
ديدم از پيش که در خانه ي دينم چه شود
صرف شد عمر گرانمايه به معشوقه و مي
تا از آنم چه به پيش آيد ازينم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود
Thursday, April 24, 2003
سوسك سياه و خرگوش سفيد
آن روز وقتي خرگوش سفيد در دالانهاي زير زمينياش به خورشيد زمستاني فكر ميكرد متوجه مهمان ناخواندهاي شد. او كسي نبود جز سوسك سياه كه در گشت وگذار زيرزميني بيپاياناش سر از حفرهي خرگوش سفيد درآوردهبود. آنها همسايه بودند، همسايههايي كه تا آن موقع با هم صحبتي نكردهبودند. سوسك سياه پس از احوال پرسي از خرگوش سفيد پرسيد كه چه كار ميكند و خرگوش در جواب او گفت به خورشيد زمستاني كه نوراش با انعكاس روي برف و تكههاي يخ روي شاخهها جنگل را به باغي از بلور تبديل ميكند فكر ميكرده.
سوسك سياه كه تا آن موقع چنين چيزي نشنيده بود از خرگوش سفيد خواست كه باز هم از خورشيد براياش بگويد. و به اين ترتيب دو همسايه با هم دوست شدند.
از آن به بعد هر روز خرگوش سفيد براي سوسك سياه از خورشيد ميگفت و دوستي آن دو محكم و محكمتر ميشد. البته گاهي هم سوسك از دوستان سياهاش ماجراهايي تعريف ميكرد.
تا اينكه روزي قرار گذاشتند با هم به روي زمين بروند تا خرگوش سفيد خورشيد را به سوسك سياه نشان دهد. اما آن موقع بهار بود و جنگل باغي پر از سبزه. به روي زمين كه رسيدند همه جا پر از برگ بود. حتا جايي براي هوا و نور نمانده بود و فقط نوارهايي از آن رقصان رقصان پايين ميآمدند. گاهي يك برگ چرخ ميخورد و پايين ميافتاد و يكي ديگر به سرعت جاياش را ميگرفت. خورشيد پيدا نبود و اين مساله سوسك سياه را غمگين وناراحت كرد. خرگوش سفيد كه متوجه ناراحتي سوسك سياه شد به او گفت الان وقت مناسبي براي ديدن خورشيد نيست و فقط پرندهها ميتوانند آن را از بالاي درختها ببينند. ولي سوسك سياه و پرنده! اگر از يكي از آنها ميخواست كه خورشيد را به او نشان دهند شايد سالها بعد ذرههايي از بدناش در برگي رو به خورشيد قرار ميگرفت. سوسك به خرگوش گفت كه خودمان به بالاي درخت برويم. ولي چه طور؟
سوسك فكراش را كرده بود. كافي بود گوشهاي خرگوش را ببرند و به پشتاش بچسبانند تا بتواند بپرد البته نه آنقدر بالا كه بقيهي پرنده، فقط بتواند از درخت بالا برود. خرگوش هم قبول كرد با وجود اين از روي احتياط چتر سفيد رنگ و كوچكاش را هم همراه برد.
به آن بالا كه رسيدند سوسك از خرگوش خواست همانجا بمانند چراكه از بس در تاريكي زندهگي كرده بود خودش هم سياه شده بود.
روزها و روزها آن بالا گشت زدند، به طلوع و غروب آفتاب نگاه كردند ولذت بردند، دوستان تازهاي پيدا كردند، با جوجههاي پرندهها بازي كردند وبا پروانهها و شبپرهها براي هم قصه ميگفتند. البته بيشتر سوسك سياه قصه ميگفت چرا كه خرگوش بيشتر حواساش را به يادگيري پرواز دادهبود.
تا اينكه سوسك سياه دلاش براي دالانهاي زيرزميني وديگر سوسكهاي سياه تنگ شد و يك روز بيخبر چتر سفيد و كوچك خرگوش را برداشت و پايين پريد.
و آن بالاي بالا، بالاتر از هر درختي و شايد هر پرندهاي، پرندهاي عجيب و سبز رنگ به پرواز درآمد.
بازنويسي-مرداد81
آن روز وقتي خرگوش سفيد در دالانهاي زير زمينياش به خورشيد زمستاني فكر ميكرد متوجه مهمان ناخواندهاي شد. او كسي نبود جز سوسك سياه كه در گشت وگذار زيرزميني بيپاياناش سر از حفرهي خرگوش سفيد درآوردهبود. آنها همسايه بودند، همسايههايي كه تا آن موقع با هم صحبتي نكردهبودند. سوسك سياه پس از احوال پرسي از خرگوش سفيد پرسيد كه چه كار ميكند و خرگوش در جواب او گفت به خورشيد زمستاني كه نوراش با انعكاس روي برف و تكههاي يخ روي شاخهها جنگل را به باغي از بلور تبديل ميكند فكر ميكرده.
سوسك سياه كه تا آن موقع چنين چيزي نشنيده بود از خرگوش سفيد خواست كه باز هم از خورشيد براياش بگويد. و به اين ترتيب دو همسايه با هم دوست شدند.
از آن به بعد هر روز خرگوش سفيد براي سوسك سياه از خورشيد ميگفت و دوستي آن دو محكم و محكمتر ميشد. البته گاهي هم سوسك از دوستان سياهاش ماجراهايي تعريف ميكرد.
تا اينكه روزي قرار گذاشتند با هم به روي زمين بروند تا خرگوش سفيد خورشيد را به سوسك سياه نشان دهد. اما آن موقع بهار بود و جنگل باغي پر از سبزه. به روي زمين كه رسيدند همه جا پر از برگ بود. حتا جايي براي هوا و نور نمانده بود و فقط نوارهايي از آن رقصان رقصان پايين ميآمدند. گاهي يك برگ چرخ ميخورد و پايين ميافتاد و يكي ديگر به سرعت جاياش را ميگرفت. خورشيد پيدا نبود و اين مساله سوسك سياه را غمگين وناراحت كرد. خرگوش سفيد كه متوجه ناراحتي سوسك سياه شد به او گفت الان وقت مناسبي براي ديدن خورشيد نيست و فقط پرندهها ميتوانند آن را از بالاي درختها ببينند. ولي سوسك سياه و پرنده! اگر از يكي از آنها ميخواست كه خورشيد را به او نشان دهند شايد سالها بعد ذرههايي از بدناش در برگي رو به خورشيد قرار ميگرفت. سوسك به خرگوش گفت كه خودمان به بالاي درخت برويم. ولي چه طور؟
سوسك فكراش را كرده بود. كافي بود گوشهاي خرگوش را ببرند و به پشتاش بچسبانند تا بتواند بپرد البته نه آنقدر بالا كه بقيهي پرنده، فقط بتواند از درخت بالا برود. خرگوش هم قبول كرد با وجود اين از روي احتياط چتر سفيد رنگ و كوچكاش را هم همراه برد.
به آن بالا كه رسيدند سوسك از خرگوش خواست همانجا بمانند چراكه از بس در تاريكي زندهگي كرده بود خودش هم سياه شده بود.
روزها و روزها آن بالا گشت زدند، به طلوع و غروب آفتاب نگاه كردند ولذت بردند، دوستان تازهاي پيدا كردند، با جوجههاي پرندهها بازي كردند وبا پروانهها و شبپرهها براي هم قصه ميگفتند. البته بيشتر سوسك سياه قصه ميگفت چرا كه خرگوش بيشتر حواساش را به يادگيري پرواز دادهبود.
تا اينكه سوسك سياه دلاش براي دالانهاي زيرزميني وديگر سوسكهاي سياه تنگ شد و يك روز بيخبر چتر سفيد و كوچك خرگوش را برداشت و پايين پريد.
و آن بالاي بالا، بالاتر از هر درختي و شايد هر پرندهاي، پرندهاي عجيب و سبز رنگ به پرواز درآمد.
بازنويسي-مرداد81
Wednesday, April 23, 2003
تذکره 1
امام صادق
« هر آن معصيت که اول آن ترس بود و آخر آن عذر، بنده را به حق رساند و هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب، بنده را از حق تعالي دور گرداند. مطيع با عجب، عاصي است و عاصي با عذر، مطيع».
و گفت:« از نيکبختي مرد است، که خصم او خردمند است».
وگفت:« عبادت جز به توبه راست نيايد، که حق تعالي توبت مقدم گردانيد بر عبادت».
باقي بقايت
امام صادق
« هر آن معصيت که اول آن ترس بود و آخر آن عذر، بنده را به حق رساند و هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب، بنده را از حق تعالي دور گرداند. مطيع با عجب، عاصي است و عاصي با عذر، مطيع».
و گفت:« از نيکبختي مرد است، که خصم او خردمند است».
وگفت:« عبادت جز به توبه راست نيايد، که حق تعالي توبت مقدم گردانيد بر عبادت».
باقي بقايت
Friday, April 18, 2003
خاطر مجموع جمعه
کمی ديرتر اگر آفتاب می آمد تو و صداش ( صدای باد و پرده) آرام تر بود ظهر و غروب جمعه را به هم می رساندم. آن وقت چراغ ها را روشن می کردم و « چراغ ها را من خاموش می کنم » را باز می کردم.
بهار خمار شيراز با بوی بهار نارنج که همراه می شود و هرم آفتابِ بعد از ظهرش، فقط چرت و منگی می ماندم و شب که آسمان نزدیکش می آید با سوسوی هرازگاهی نارنج های شريرش فکری می شوم اگر حافظ یا حتا سعدی اينجا نبود آن می شد؟!
بيدار باش های شبانه ی شيراز عادتم شده گرچه هنوز به شيراز عادت نکرده ام اما همينم بس
باقی بقايت
کمی ديرتر اگر آفتاب می آمد تو و صداش ( صدای باد و پرده) آرام تر بود ظهر و غروب جمعه را به هم می رساندم. آن وقت چراغ ها را روشن می کردم و « چراغ ها را من خاموش می کنم » را باز می کردم.
بهار خمار شيراز با بوی بهار نارنج که همراه می شود و هرم آفتابِ بعد از ظهرش، فقط چرت و منگی می ماندم و شب که آسمان نزدیکش می آید با سوسوی هرازگاهی نارنج های شريرش فکری می شوم اگر حافظ یا حتا سعدی اينجا نبود آن می شد؟!
بيدار باش های شبانه ی شيراز عادتم شده گرچه هنوز به شيراز عادت نکرده ام اما همينم بس
باقی بقايت
عطار
دوشنبه روز بزرگداشت عطار بود
انگار این یکی را هم داریم از یاد می بریم
فقط حافظ ،مولوی، سعدی و فردوسی را گاه گاهی یاد می کنیم
اما مگر می شود منطق الطیر را (به خصوص شیخ سمعانش) را از یاد برد
یا تذکره را و حلاج و رابعه اش
این روایت آشنا را باز بخوانید
َُِّ « نقل است که ابراهيم ادهم چهارده سال سلوک کرد تا به کعبه رسيد و گفت دیگران این بادیه به قدم رفتند من به ديده روم دو رکعت نماز می کرد و قدمی می نهاد. چون به مکه رسيد خانه را باز نديد گفت آه چه حادثه است؟ مگر چشم مرا خللی رسيده ؟ هاتفی آواز داد که: چشم تو را هيچ خلل نيست. اما کعبه به استقبال ضعيفه ای رفته است، که روی در اينجا دارد.
ابراهيم از غيرت بخروشيد. گفت که باشد اين؟ تا رابعه را دید که می آيد عصازنان. کعبه به مقام خود باز رفت. ابراهیم گفت: رابعه اين چه شور و کار و بار است که در جهان افگنده ای رابعه گفت: تو شور در جهان افکنده ای که چهارده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسيده ای. ابراهیم گفت: بلی ! چهارده سال در نماز بادیه را قطع کردم رابعه گفت: تو در نماز قطع کردی و من در نياز. پس حج بگزارد و زار بگريست و گفت: « الهی ! تو هم بر حج وعده نيک داده ای هم بر مصيبت . اکنون اگر حجم قبول نيست بزرگ مصيبتي است. ثواب مصيبتم کو؟ پس با بصره آمد ديگر سال . پس گفت :« اگر پار کعبه به استقبال من آمد، امسال من استقبال کعبه کنم».
اگر حوصله داشتِد هفته ای یکبار سری به اينجا بزنيد تا حکايتی ديگر از تذکره
بخوانيد . بلکه آشتی کنيم با اين متن که نمونه ای است از سادگی و کمال نثر فارسی.
باقی بقایت
دوشنبه روز بزرگداشت عطار بود
انگار این یکی را هم داریم از یاد می بریم
فقط حافظ ،مولوی، سعدی و فردوسی را گاه گاهی یاد می کنیم
اما مگر می شود منطق الطیر را (به خصوص شیخ سمعانش) را از یاد برد
یا تذکره را و حلاج و رابعه اش
این روایت آشنا را باز بخوانید
َُِّ « نقل است که ابراهيم ادهم چهارده سال سلوک کرد تا به کعبه رسيد و گفت دیگران این بادیه به قدم رفتند من به ديده روم دو رکعت نماز می کرد و قدمی می نهاد. چون به مکه رسيد خانه را باز نديد گفت آه چه حادثه است؟ مگر چشم مرا خللی رسيده ؟ هاتفی آواز داد که: چشم تو را هيچ خلل نيست. اما کعبه به استقبال ضعيفه ای رفته است، که روی در اينجا دارد.
ابراهيم از غيرت بخروشيد. گفت که باشد اين؟ تا رابعه را دید که می آيد عصازنان. کعبه به مقام خود باز رفت. ابراهیم گفت: رابعه اين چه شور و کار و بار است که در جهان افگنده ای رابعه گفت: تو شور در جهان افکنده ای که چهارده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسيده ای. ابراهیم گفت: بلی ! چهارده سال در نماز بادیه را قطع کردم رابعه گفت: تو در نماز قطع کردی و من در نياز. پس حج بگزارد و زار بگريست و گفت: « الهی ! تو هم بر حج وعده نيک داده ای هم بر مصيبت . اکنون اگر حجم قبول نيست بزرگ مصيبتي است. ثواب مصيبتم کو؟ پس با بصره آمد ديگر سال . پس گفت :« اگر پار کعبه به استقبال من آمد، امسال من استقبال کعبه کنم».
اگر حوصله داشتِد هفته ای یکبار سری به اينجا بزنيد تا حکايتی ديگر از تذکره
بخوانيد . بلکه آشتی کنيم با اين متن که نمونه ای است از سادگی و کمال نثر فارسی.
باقی بقایت