Tuesday, July 31, 2007

آن گاه که می خواندم
به هر نام
این پر اوج ترین صدای جهان
و آن گاه که می بویمش
این هوش ربای بی تا

وآن گاه که نباشد
من خالی
من
هیچ
بی تابانه
دست برگیسویش می سایم
به شوق لمس گونه اش
باشد که لبانم بر لبش آرام گیرد

Saturday, July 28, 2007


دانه دانه سپیدی
می ریخت برسرم
جذبه ی خنکای دلپذیر تو بود
و برف



عکس : مصی شایگان

برای مصی


پندار پلیدی ست لحظه ای
اگر جهانم بی تو متصور شود
نقشی بر ماسه ام
از من مگذر که نسیم عبورت
پایان بودنم باشد.




بی تو هر نفسم عذابی است نا چار
بر گرد گورم نشان عطر تو
اگر باشد
گند چال عفنم
گذری را ممکن سازد








Saturday, September 03, 2005

بید مجنون

کمی رنگ خدا به همراه خدا می آید – فیلم کوتاهی از مجیدی – می شود بید مجنون. (البته این وسط تصاویری که از مورچه گرفته بود هم یاد آور روز هشتم بود
البته در این میان چند صحنه عاشقانه هم داریم به سبک سریال های نیم روزی برنامه خانواده. عاشق خسته زیر باران با گل سرخی در دست.

به نظر می رسد برای اینکه رویا تیموریان- اسم اش در فیلم را فراموش کرده ام- برای فهمیدن اینکه همسرش نظری به دختر دایی دارد به نشانه هایی ظریف تر نیاز داشته باشد به خصوص که چندین سال با عشق در کنار او بوده. با این همه به نظر می رسد که این سه نفرفیلمنامه نویس – که انگار چندان زحمتی هم بر خود هموار نکرده اند- باید دنبال دستاویزی بهتر می گشتند
صحنه های کوریدور بیمارستان خیلی شبیه فیلم چشم ( کار یک فیلم ساز تایوانی گمانم که نامش خاطرم نیست) بود و البته انگار سالها پس از مرگ اورسن ولز مجیدی بالاخره عمق میدان را کشف کرد و اتفاقن کلی هم ذوق زده شده.

می ماند بازی پرستویی که انگار قرار بود با توجه به اینکه سیمرغ را او گرفت و دیپلم افتخار را مسعود رایگان از بازی رایگان بهتر باشد اما انگار اینبار هم مسائلی دیگر تکلیف جایزه را تعیین کردند.

Sunday, March 20, 2005

سال 83 هم سال خوبی نبود. کاری به کار ديگران ندارم – لااقل الان- برای من که با آغازش فهميدم پيرترين سرباز اين سرزمين ام و در ادامه لباس مقدس اش را بر تن کردم و حالا به روزمرگی و بطالت اش خو کرده ام بهتر از اين هم انتظار نمی رفت
و حالا که به پشت سر نگاهی می کنم نه از سر اندوه که بی تفاوت . چيزی به ياد نمی آورم نه از 83 که 82 هم گويی از 81 به 84 پرتاب شده ام بی اميد اينکه 84 هم چنگی به دل بزند.
به قول شاملو:
گذرت از آستانه ی ناگزير
فرو چکيدن قطره ی قطرانی است در نامتناهی ی ظلمات...
پژواک آواز فروچکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشيد –
چون هرست آوار دريغ می شنيدی ..

باقی بقايت

Tuesday, January 18, 2005


کودک مدفون

دوستان سینما دوست ما به سام شپارد برای فیلمنامه پاریس تگزاس .
حتمن توجهی دارندبماند که چند فیلمی هم کارگردانی کرده و حتا بازی
چندی پیش به توصیه محمد که تخصص اش درتئاتر بر همه عیان است و به مدد سعید امکان خواندن کودک مدفون فراهم شد و چه امکان سعیدی
پیرمردی ناتوان فضا یک خانه ی روستایی آمریکاست و همسر قبراق اش –هالي – كه با دو پسر بزرگ و ناتوانشان - تیلدن و برادلی – زنده گی می کنند. در این بین پسر و دختری سر می رسند – وینس و شلی – پسر ادعا می کند فرزند تیلدن است اما هیچ کس او را به یاد ندارد و ....
آدم ها شبیه شخصیت های کارورند آدم هایی بی چاره و ناتوان و از هر سو تحت فشار دوگی مدام سرفه می کند و دائم ویسکی می خورد – الکل در کارهای کارور عنصر مهمی است- از آغاز تا پایان نمایش روی کاناپه ای خزیده و خود را زیر پتو مدفون کرده و اگر هم تلویزیون می بیند با حالتی مسخ شده تنها به تصویر آبی و ثابت آن خیره می شود.
تیلدن یک ناتوان ذهنی است یا شده ، و برادلی جوانی است تنومند که به خاطر دست دادن یک پا و استفاده از پای چوبی می لنگد. او فقط قلچماق است در صحنه ای که وینس پای چوبی اش را به گوشه ای پرت می کند ناتوانی اش به نهایت می رسد و به نظر می آید که او صرفن به خاطر پای اش عاجز نیست.
هالی وصله ی ناجور ماجراست ظاهرن سالم و عاقل !! تمام هم و غم اش سلامتی خانواده و ساختن تندیس پسر قهرمانشان " انسل" به کمک شهرداری. به گفته ی هالی انسل یک قهرمان بود هم در جنگ و هم بسکتبال – دو مقوله ای که در آمریکا توجه زیادی به خود جلب می کنند – همین موجب می شود بقیه خانواده به او توجهی نکنند حتا این قهرمان پروری را باور ندارند. اینان انسان هایی معمولی و زمینی هستند به قهرمان ها علاقه ای ندارند اسطوره عنصری نقش مند در زنده گی شان نیست . نه افکار بزرگی دارند نه کارهایی از این دست می کنند حرف های روشن فکرانه نمی زنند و همین باعث می شود ساده گی و نزدیکی شان بیشتر و بهتر شود و البته دوست داشتنی تر هم. . .

Friday, December 10, 2004

بالاتر و کور

بالاتر و کور
بالاتر و کور ضربه هایی بر گرده ی گرد
در هم همه ی قامت لرزانشان

فریاد فوج بی خبر اما
بازگفت غریوی بود پنداری
خراش سرفه و خرناس
بر خوابی حرام و به بامداد نیامده
ازهراس دشمنی نادیده

روز و آفتابی بر بام
تکرار کوری و فریاد

Sunday, June 27, 2004

نویسنده یا دیوانه


نبوغ ادبی به چه وابسته است ؟
یونانیان آن را با جنون مربوط دانسته اند. شاعر افسون شده است پس مانند دیگران نیست و در آن واحد هم از دیگران هم فراتر است و هم فروتر و آنچه از ضمیر ناخودآگاهش بر می آید هم فراتر از عقل است و هم فروتر.
آیا موهبت نبوغ ادبی جبران کمبودی است؟
در ادیسه الاهه زیبایی چشمان دمودکوس را گرفت و در عوض " موهبت ستوده ی آواز خوانی را به او داد."
این نظری است ساده لوحانه. هرکس کمبودهایی دارد وقتی این نقص ها را بشناسیم هر موفقیتی را به جبران همین نقایص نسبت می دهیم. مسأله دیگر تفاوت هنرمند و دانشمند از این منظر است یعنی در روان نژندی - والبته همان قضیه جبران کردن- هنر مند . درحالیکه تفاوت هنرمند و دانشمند در این است که نویسنده گان حالات خود را ثبت می کنند و ناهنجاری های شان را موضوع کار خود قرار می دهند.
فروید می گفت: " هنرمند ذاتن کسی است که از واقعیت رو برمی گرداند زیرا نمی تواند به خواست واقعیت که ترک لذات – نه کاملن به معنای دم دستی آن- باشد تن دهد. او از دنیای خیالی خود راهی فراخور حال می یابد و با توانمندی رویایش را در قالب واقعیتی نو می ریزد و مخاطب این رویا را بازتاب ارزشمند زنده گی واقعی می داند."
اشکال این تعریف از هنرمند عدم توجه به آفرینش است که خود نوعی عمل در دنیای خارج است آن نویسنده سودایی که با خیال نوشتن رویایش دلخوش است ، آن که عملن به نوشتن می پردازد دست اندر کار عینیت بخشیدن به رویاهای خود و تطبیق با جامعه است. این البته به معنای سازگاری با جامعه نیست . کار هنرمند روی برگرداندن از واقعیت نیست بلکه آشنایی زدایی از پدیده هااست . هنرمند تا آنجا که تاب می آورد روان نژند است.
بهترین نمونه این روان نژندی شاید کافکا و بهتر از آن الن پو باشد. اینان با توانی که از تمرین در شخصیت پردازی دارند امکان روان شناسی آدم ها را از طریق کاوش در روان خود می یابند و با شناخت آن بخش هایی از ذهن که خودخواسته در حجاب می مانند دست مایه هایی برای ویژه گی های شخصیت های داستان می یابند. به این ترتیب نقاب از چهره ی اجتماعی خود برمی دارند و آنگاه شاید - وفقط شاید – چیزهای ناخوش آیندی هم در ذهن و گذشته خود کشف کنند که تنهایی و خلوت را به دادگاهی بدل کند که حاصل اش رنج است.
زمانی که مادر پو می میرد بخشی از او که در مادرش مستحیل شده بود نیز نابود می شود و آنچه باقی می ماند وجودی است ضعیف برای کنار آمدن با دشواری و بحران های بلوغ . چرا که رشد و شکل گیری شیوه های متفاوت سازگاری او با محیط برای همیشه ناتمام مانده بود وتنها آرزوی پیوند دوباره با زنی از دست رفته را داشت . تمام تلاش او مصروف شد به پل زدن بین خود و آن حقیقت گمشده و بخشی از وجودش که به همراه آن از دست داده بود.
نوشته های پو مکررن مبین این تلاش و ضعف ساختار دفاعی اویند کابوس هایی از کمبود منابع پو برای پل زدن بر این شکاف بنیادین . انجام این کار هدفش بود و شکست در عبور از این شکاف ، شکستی تحمل ناپذیر.
حساسیت او نسبت به زیبایی و هنر و توانایی فکری او در طرح و حل مشکل به عقلانی جلوه دادن رویا و تخیلاتش منجر می شود اما این سازگاری تنها مهاری بی ثبات برای نوسان شدید او میان جنون و افسرده گی به حساب می آیند.
دوره های ویرانگر او با ماده مخدر و الکل نشان می دهد که او در این مواد راه های دیگری برای ایجاد پیوند میان واقعیت بزرگسالی خود وجهان غیر واقعی و از دست رفته طفولیت یافته . یأس روزافزون او در سال های دهه چهارم عمرش بر فروپاشی سازگاری های فکری و زیبایی شناسیک او دلالت دارند. این ها دیگر قادر نبودند از او در برابر آنچه غیرقابل تحمل بود حمایت کنند. خود می گفت : " این نوسانی بی پایان میان امید و یأس بود که بدون از دست دادن کامل عقل خود قادر به تحمل آن نبودم."
مرگ همسرش به این نوسان پایان داد اما باعث سر باز کردن زخم های کهنه شد و نیاز کشنده اش را برای پوشاندن شکاف وجودی اش تشدید کرد. پو تمامی توانش را بر اثر بلند پروازانه خود " یورکا" گذاشت. " از وقتی " یورکا" را به پایان رساندم علاقه ای به زیستن ندارم." و این جا بود که این تشتت از حد توان فکری اش افزون شد " اکنون دیگر بحث کردن با من بی فایده است من باید بمیرم تنها راه حل نوشیدن و کشیدن تا سرحد مرگ بود و او چنین کرد.

باقی بقایت.


" بخش اول این نوشته حاصل گپ وگفتی با خویش است و کتابی . بخش دوم آنجا که از الن پو می گوید بر گرفته از مقاله ای است در ویژه نامه ی 100 ساله گی ی هدایت مجله کارنامه"

- به این بیت حافظ توجه کنید:
جهان به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

Thursday, June 10, 2004

دروغ
فکر کنم انسان بدون دروغ معنا نداشته باشد.
اگر من به تو دروغ نگویم -حتا اگر بدانی - و تو نیز ، چقدر مسائل پیش پا افتاده گاهی بغرنج می شوند.
من به تو دروغ می گویم چون دوستت دارم. این با ارزش ترین کاری است که می توانم انجام دهم و تو می دانی و شاید دلتنگ شوی نه از دروغ ام بلکه از اینکه چرا وادار به دروغ گویی ام کرده ای.
اما اگر دروغ گفتی ای دوست! نه از برای دوست داشتنمان . دروغی گفتی که دری به تخته ای بند شود و تو ... نمی دانم، حتا اگر بدانم نمی خواهم بگویم شاید بهتر باشد برای این یکی واژه ای دیگر بیابیم و دروغ را از این معنا دور کنیم و بدانیم زمانی که اولین دروغ را به من بگویی در نظرم زیباتر می شوی.


باقی بقایت

Tuesday, March 16, 2004

بر گرده ی باد
گرده ی بویی دیگر است.

درخت تناور
امسال
چه میوه خواهد داد
تا پرنده گان را
به قفس
نیاز
نماند؟

ا.بامداد

Tuesday, January 27, 2004

مثل همیشه

مثل همیشه ی این روزها روی تخت دراز می کشم، چراغ خاموش است. پیپ را در تاریکی چاق می کنم. چشم ها را می بندم و در تاریکی مخمورش طرح رویاهایم را می زنم و گاهی میان خاطرات همان جایی که باید و اتفاقن خالی هم هست – کار دیگری هم مگر می توانم – و شیرینی شان را با تلخی دود همراه می کنم . گذشته از آن من است و زیباتر اینکه می توانم هر دم به شکلی درآورمش بی دغدغه مسولیتی. بخشی از آن را حذف می کنم و دیگری را به دلخواه تغییر می دهم .من در گذشته ام پیروزام .
آینده از آن من نیست و به آن دلخوش هم نیستم حتا آینده ی همین رویا که وقتی پیپ خاموش می شود و سر و صدا ونور مرا باز می گرداند به روی تخت و آلبوم عکس ها که کنار دستم است می بینم که گذشته را هم باخته ام و آنجایی که نباید میان عکس هایم خالی است.

باقی بقایت



Saturday, January 03, 2004

اندر حکایت آمار نامعلوم کشته گان بم
سخن لوئیس بونوئل به یادم آمد:" یک هزارجسد آمار تکان دهنده ای ست، اما اگر یک جسد حتا ، به علت ملاحظات سیاسی نادیده گرفته شود بی عدالتی بزرگی است."

باقی بقایت

Sunday, December 28, 2003

بادمجان بم را آفت در ربود.

آوار که بر سرم بریزد و هیهات از تنفسی و فریاد. نه که تلخی غم ام را مجال گفتن باشد که سینه را توان از جگر بر کشیدن ِ فریادی نیست.
خدا را چه می شود این زمین و آسمان را . بر پهنه ای به پاکی کویر سوز و لرز آسمان و زمین کفاره کدامین گناه این نا امید مردمان است.
موج موج خاک و خیزش غبار را چه قرابتی با آرام جای این جان های خسته ی خاموش.
بر دست های مان نه باد که جز پرده ای خاک نفرین سوز چیزی نیست و این هیچستان بی مرز چه جان ها را در ربود و چه پر شتاب.
ای بم! برخیز! بر خیز و بیدار باش که پرهیب پرقوت تو نه به قامت گذشته اما همچنان بر پاست. تو نیز برخیز و بیدار بمان.

باقی بقایت

Saturday, December 06, 2003

ادبیات و زبان

اندیشیدن امکانی انفرادی بود و به اشتراک گذاشتن آن ممکن نشد مگر با اختراع زبان. زبان با ساختار قدرتمندش ساز - و- کاری در اختیار بشر قرارداد تا به شرط پذیرفتن قواعد آن تبادل اندیشه و اطلاع میسر گردد.
زبان از آغاز با قدرت وارد عرصه شد و بی لغزشی بارزترین توانایی بشر را تحت سیطره خود گرفت.
کارکرد دیگر زبان که عام تر هم شد- ارتباط و تبادل اطلاع - این قدرت را کمتر آشکار می کند چرا که در صحبت های روزانه خود کمتر به این قدرت فکر می کنیم . با تمام این تفاصیل زبان با ساختاری پیچیده و کانون های متعدد و بهره گیری از نیروهایی که از هر سو ما را احاطه کرده اند بر دنیای ما چیره گشته. زبان حتا فرصت اشتباه را به ما نمی دهد و به عکس نوشتار وابسته به زمان است. زبان در لحظه جاری است و اشتباه در آن گاه جبران ناپذیر و بازگشت به گذشته ناممکن.
زبان با ساختار نشانه ای اش همه چیز را انتزاعی می کند. ما در دایره زبان حرکتی مدام از دال به مدلول داریم و هرگز امکان رسیدن به خود شیئ میسر نمی شود. حتا گاهی این دور کامل می شود ، کافی است فرهنگ لغت را باز کنید و معنی واژه ای را بخوانید و این معنی را به عنوان مدخل جدید در نظر آورید و تکرار همین تا به نقطه ی آغاز برگردید.
بارت در این باره می گوید:" زبان قدرت است چون مرا مجبور می کند کلیشه هایی از پیش شکل گرفته (ازجمله خود کلمات) را به کار برم، و آنچنان سـاختار محتومی دارد که به ما برده گان زبان اجازه نمی دهد از آن آزاد و خارج شویم، چون هیچ چیز بیرون از زبان نیست."
بارت راه نجات را تقلب در زبان می داند و این بازی نادرست ، نجاتبخش و آزادی بخش را ادبیات می نامد. این بازی کلمات و بازی با کلمات زبان را به صحنه می آورد و روی خلل و فرج آن کار می کند، ادبیات با گزاره ی ساخته و پرداخته کار ندارد بلکه با بازی ی گوینده و نویسنده سر و کار دارد که جاذبه ی کلمات را کشف می کند. ژان کوکتو می گفت :" شعر گرد و غبار روی کلمات را پاک می کند و نیروی نهفته ی آنرا آزاد" بر پایه نظریه اطلاع برخورد با هر پدیده ای در بار نخست حداکثر اطلاع را به مخاطب منتقل می کند مواجهه ی دیگربار اطلاع را کاهش می دهد و... کلمات نیز برای بار اول حامل حجم بالایی از اطلاع هستند اما کاربرد بیش از حد آنان چنان از بار اطلاع شان می کاهد که به کلی از ایجاد هیجان ناتوان می شوند از اینجا به بعد کار هنرمند آغاز می شود تا با عدول از قواعد زبان و آگاهی از اینکه نیروی زبان می تواند دوباره بر آن غلبه کند به بازی وارد شود و قدرت کلمات را آزاد سازد.
با این حال زبان از توانی چنان بالا برخوردار است که این نیروی وارد شده را در خود حل می کند و با کمک آن در سطحی جدید قرار می گیرد. این واکنش که از انعطاف پذیری زبان ناشی می شود اثر هنری را که از نیروی کافی بهره مند نباشد با تخلیه اطلاع بلافاصله مستحیل می کند . بر این اساس اثر هنری باید در مرز معنا و بی معنایی باشد تا از استحاله بگریزد و هر مواجهه ای با آن منجر به دریافت اطلاعاتی جدید شود و این میسر نیست مگر با عدول هر چه بیشتر از قواعد زبان در ساخت و فرم.

ادامه دارد...

Sunday, November 30, 2003

خبر بد اینکه بهترین دوست دوران نوجوانی ام از همسرش جدا شد. بدی خبر در جدایی شان نیست چه اگر این جدایی آغازی باشد بر راهی نو بر هر دوشان مبارک. اما آیا زنده گی چنین نااستوار که دوامی کمتر از شش سال داشت می بایست به وجود دو انسان دیگر بیانجامد؟
کدام مقصرند؟ حمید که همچون تمام مردان تاریخ افسوس تاثیر اندکش بر آفرینش انسان - نسبت به زن- را به همراه دارد.تاثیری که چیزی نیست جز از دست دادن لحظه ای ی لگام غریزه وشگفتا که ناتوانی مردان در این آفرینش خداگونه مانع ادعای قدرقدرتی شان در طول تاریخ نمی شود. به عکس زن ها از نیروی جادویی و رشک برانگیز خلق برخوردارند ( موجودی چون خود در وجودآوردن پدیده ای غریب است) . زن در هر لحظه بر این آفرینش تسلط دارد و آیا از این منظر سقط جنین عملی روا نیست؟ نمی خواهم همسر حمید را محکوم کنم، چرا که اصلن حق و صلاحیتی ندارم که راجع به کسی حکم صادر کنم، تنها سوال می کنم آیا اضافه کردن موجودی به این جمعیت سرگردان کاری خطیر و درخور اندیشیدنی بایسته نیست؟
تو بگو

باقی بقایت

Saturday, November 15, 2003

گفتگو

باید بالاخره یه جوری تمومش کنم مثل خیلی از همین نوشته ها یا مثل فیلم ها که حتا میشه بیشترشون رو قبل از اینکه تموم بشن حدس بزنی که آخرش چی می شه.
باید بهش بگم . بگم که امروز یه روز دیگه است و من اینجوری نمی تونم ادامه بدم. اگه ازم دلیل بخواد و من بگم یه حس ِ ، که نمی دانم شاید از وقتی اون فیلم و دیدم که آخرش رو بعد از بار چهارم هم نفهمیدم چی شد و اون بهم بگه و با همون نگاه از پشت عینکش بهم زل بزنه بازم فایده نداره. تا بذاره بره من یادم می ره که آخر فیلم چی شد. و اگه صد بار دیگه هم برام توضیح بده بازم یادم می ره واسه همینه که می گم باید یه جوری تمومش کنم.
اون بار هم قبل از خداحافظی بجای قرار بعدی مون می خواستم بهش بگم که دیگه اینجوری نمی شناسمش. نه بخاطر اینکه مدل موهاشو عوض کرده یا اینکه از وقتی چشماشو با لیزر عمل کرده دیگه با اون حالت آشنا ی پشت عینکش بهم نگاه نمی کنه.
باید بفهمه که امروز یه روز دیگه است حتا اگه زمین تو مدارش ثابت بمونه و یا مسافرکشی که منو به محل کار می رسونه همون دیروزی باشه و اونی که سر میزم میاد همون پیرهن هر روز را پوشیده باشه. حتا اگر خدا انقدر دور شده باشه که انگار اصلن نیست ، من هستم و او، نه با بازگشتی به نقطه تکرار قبلی. امروز من بر مداری دیگر می گردم و حرکت بی پایان عقربه ها برایم همان گذشت زمان نیست.
امروز روز دیگری است و او باید این را بفهمد و من نمی دانم چرا و اگر بیاید و برایم بگوید و حتا با آن نگاه اش که همیشه از پشت عینکی زل می زد که نیست باز هم تا قرار بعدی مان رابگذاریم و برود من دچار نسیان می شوم و هنوز می گویم و می دانم که امروز روز دیگری است و بالاخره باید جوری تمامش کنم.

شیراز
آبان 82

Thursday, November 06, 2003

استحاله

از دو خصلت خود آگاهم؛ یک تنبلی و دیگری اینکه من اهل مبارزه نیستم. و آیا این دو خود جنبه هایی لز نوعی بی تفاوتی نیستند؟ در برابر حوادث موضعی فعال نمی گیرم و می گذارم ریز و درشتشان آوار شوند بر سرم و خوب که فرو ریختم و ممزوج شدیم به هم و دیگر غیر قابل تشخیص کم کم خود را باز می یابم نه خودی آشنا فقط می دانم که هستم نه اینکه تلاشی درخور بکنم بلکه به گمانم پس می زندشان نیرویی نمی دانم از کجا؟ شاید تغییر هماره و جبری پدیده ها شاید هم برای اینکه نیرویی دوباره بیابند و من هم بدانم که باید منتظر آوار بعدی باشم و مدام تکرار همین که خسته نمی شوم چرا که پذیرفته ام و اگر نخواهم چه؟ تو بگو.

باقی بقایت

Friday, October 24, 2003

نفس عمیق
این مطلب نوشته کیا1 یکی از دوستانم است.


مهدی از تهران برگشته می گه رفتم "نفس عمیق" را دیدم فیلم خوبیه . من که خیلی وقته سینما نرفتم دلم برای یک فیلم خوب لک زده درسته که من و مهدی شیرازیم ولی شیراز فقط اسمش شهر فرهنگ و هنره وگرنه جز حافظیه و سعدیه چیز دیگه ای نداره- نه تئاتری نه سینمای درست و حسابی و نه کنسرت قابل اعتنایی2.
یکی از همکارها می گه سینما ایران "نفس عمیق" را اکران می کند، اول جدی نمی گیریم فکر می کنیم اشتباه دیده ،بعد که مطمئن شدیم برنامه ریزی کردیم بریم بالاخره با تمام مشکلات پیش آمده تونستیم آخرین سانس نملیش فیلم را ببینیم. کل تماشاگران فیلم به بیست نفر نمی رسیدند همین ها هم با پخش بی پایان آگهی های تبلیغاتی کلافه شده بودند اما در این بین آگهی خوب فیلم " صورتی" قابل توجه بود که – با عرض پوزش از پیشداوری- فکر کنم از خود فیلم بهتر باشه.
فیلم شروع شد آغاز فیلم مثل یه پتک می خوره تو سرم حسابی گیج می شم، فیلم که پیش می ره هر لحظه بیشتر غرقم می کنه ، بازی سه بازیکر اصلی فیلم ( منصور- آیدا- کامران) هم که محشره پاهام خیلی درد گرفته چون خیلی وقته سینما نیومدم و سابقه زانو درد هم دارم ولی توجهی بهش نمی کنم چون بدجوری رفتم تو فیلم.
هنوز از ضربه آغاز فیلم کاملا به هوش نیامدم که ضربه ی پایانی فیلم به کلی ناک دانم می کنه . تو راه برگشت سوار وانت می شیم بچه ها با مهدی پشت می شینند و من تنها جلو رانندگی می کنم. "نفس عمیق" مدام جلو چشممه بعد از این همه فیلم ندیدن خیلی بهم می چسبه خلاصه خیلی فیلمه، دم شهبازی و همکاراش گرم. هرکی فیلمو ندیده حتما بره. بعد از دیدن فیلم هم مطمئن شدم که اسکار بگیر نیست.

1- من زیاد مطلب نمی نویسم تقریبا اصلا نمی نویسم. ولی یکباره حسی باعث شد که این چند سطر را بنویسم به هر حال زیاد سخت نگیرید.
2- البته از تلاشهای مدیر کل فرهنگ استان فارس نمی شه گذشت.

Monday, October 20, 2003

هفت ، روشنفکری ، و آقای طالبی نژاد

شماره ی پنج هفت را تازه گرفتم با سردبیر دوست داشتنی اش مجید اسلامی و مدیر مسولی احمد طالبی نژاد مجله ای که این روزها انگار بازار خوبی دارد ، شاید از مرده ریگ دوران خوش فیلم، که قرار است در حوزه فرهنگ و هنر فعالیت کند.
روی سخنم با آقای طالبی نژاد است. به خصوص درمورد سرمقاله شماره آخرشان.
در این چند شماره فضای غالب مجله ادبیات بوده به اضافه ی کمی تئاتر و اندکی هم سینما و ...
اینکه چه می شود عده ای منتقد فیلم مجله ای در می آورند که بیشتر ادبی است تا .... جای پرسش دارد. شاید نزول مجلات سینمایی اینان را بدین سو کشاند؟! و آیا این خود نوعی نان به نرخ روز خوردن نیست؟ و یا پاک کردن صورت مساله؟ و مگر از وظایف روشنفکر بیان کاستی ها و ارائه راه حل نیست؟
البته شاید آقای طالبی نژاد به اعتبار رمانی که نوشته اند خود را صاحب چنین صلاحیتی می دانند. اما با توجه به مطالبی که در این چند شماره چاپ شده به نظر می رسد اگر کسی در این جمع چنین حقی داشته باشد شانس مجید اسلامی بیشتر است. با اشرافی که به این هنر دارد و ترجمه های خوبش – بماند که من در مورد ترجمه اش از تپه هایی چون فیل های سفید حرف دارم -.
آقی طالب نژاد شعرهای براهنی(دف ) یدالله رویایی (شنبه سوراخ) و هوشنگ ایرانی (جیغ بنفش) را هذیان گویی میداند که تنها به مدد طنز و طعنه ورد زبان شده اند. ایشان به اعتبار کدام آگاهی از هنر شعر و با چه دلیلی چنین حکم قطعی و صریحی صادر می کنند؟ کسی که در مصاحبه دو نفره شان به همراه مجید اسلامی با مهاجرانی راجع به بهشت خاکستری اگر سوالی طرح کرده بود بیشت مسائل حاشیه ای و کلی بود و تنها توانایی اش آوردن شاهد برای بحث دو نفره ی اسلامی و مهاجرانی بود آن هم نه از ادبیات بلکه از سینما! از معدود دفعاتی هم که از ادبیات گفت نامی از سووشون برد _ منکر ارزش های این اثر نمی شوم- وشگفتا این مرد با اندوخت ای که خود پیداست از زانواش به راحتی در مورد براهنی، رویایی و ایرانی حکم صادر می کند آن هم در سرمقاله ای که در مورد جریان روشنفکری است بعد از امیر کبیر تا حال. چه فکر روشنی!
در آخرخودشیفته گی آزاردهنده ی نویسنده سرمقاله های این نشریه انگار امری عادی شده. شماره دوم آقای اسلامی از نامه ای گفته بود و تصویرش را هم ضمیمه کرده بود که یکسر تعریف و تمجید بود و آقای طالبی نژاد در همین سرمقاله ی روشنشان از روشن فکری محل گرا! و ... یاد می کنند و از قول ایشان هفت را مجله ای وزین نه! بسیار وزین و خوب نام می برند. یاد تکنیک معروف بورخس افتادم که برای درگیر کردن مخاطب و باورپذیر کردن داستانهایش از شگرد حدیث استفاده می کرد. مثلا اسمی قلنبه و طولانی می آورد که او این داستان را از شخص معتبر و ... روایت کرده که بر اعتبارش جای تردید نیست. بر همین اساس هفت هم لابد مجله ی وزینی است.

باقی بقایت