Monday, March 23, 2009

هفت سین من کو

 

سیب ها را با هم

 دسته ای سبزه  و

                    سرد

                           زرد

. . .

ای زمستان دگر بازنگرد.

 

نوروزتان از غم دور

 

Saturday, April 05, 2008

آویخته تار رگبار
بر پود برف پار
بر نقش خاطرم
یاد تو می کند
آغاز این بهار

Sunday, January 13, 2008


دیده باشی ام اگر

شرمگین خشم و چین چهره ام گردی

دستی نه از برای یاری

که پایی جسته ام

و گریز و گزیری

که بایدم و

نیست
عکس: مصی شایگان

Wednesday, January 02, 2008

برای مصی

بی تو
بر بام جهان
حسرت پروازم نیست
آفتابم
مگر از بام تو برخیزد صبح
نفسم با دم تو
سخن ام از لب
و
هر جنبش اندام تو جان می گیرد

Tuesday, July 31, 2007

آن گاه که می خواندم
به هر نام
این پر اوج ترین صدای جهان
و آن گاه که می بویمش
این هوش ربای بی تا

وآن گاه که نباشد
من خالی
من
هیچ
بی تابانه
دست برگیسویش می سایم
به شوق لمس گونه اش
باشد که لبانم بر لبش آرام گیرد

Saturday, July 28, 2007


دانه دانه سپیدی
می ریخت برسرم
جذبه ی خنکای دلپذیر تو بود
و برف



عکس : مصی شایگان

برای مصی


پندار پلیدی ست لحظه ای
اگر جهانم بی تو متصور شود
نقشی بر ماسه ام
از من مگذر که نسیم عبورت
پایان بودنم باشد.




بی تو هر نفسم عذابی است نا چار
بر گرد گورم نشان عطر تو
اگر باشد
گند چال عفنم
گذری را ممکن سازد








Saturday, September 03, 2005

بید مجنون

کمی رنگ خدا به همراه خدا می آید – فیلم کوتاهی از مجیدی – می شود بید مجنون. (البته این وسط تصاویری که از مورچه گرفته بود هم یاد آور روز هشتم بود
البته در این میان چند صحنه عاشقانه هم داریم به سبک سریال های نیم روزی برنامه خانواده. عاشق خسته زیر باران با گل سرخی در دست.

به نظر می رسد برای اینکه رویا تیموریان- اسم اش در فیلم را فراموش کرده ام- برای فهمیدن اینکه همسرش نظری به دختر دایی دارد به نشانه هایی ظریف تر نیاز داشته باشد به خصوص که چندین سال با عشق در کنار او بوده. با این همه به نظر می رسد که این سه نفرفیلمنامه نویس – که انگار چندان زحمتی هم بر خود هموار نکرده اند- باید دنبال دستاویزی بهتر می گشتند
صحنه های کوریدور بیمارستان خیلی شبیه فیلم چشم ( کار یک فیلم ساز تایوانی گمانم که نامش خاطرم نیست) بود و البته انگار سالها پس از مرگ اورسن ولز مجیدی بالاخره عمق میدان را کشف کرد و اتفاقن کلی هم ذوق زده شده.

می ماند بازی پرستویی که انگار قرار بود با توجه به اینکه سیمرغ را او گرفت و دیپلم افتخار را مسعود رایگان از بازی رایگان بهتر باشد اما انگار اینبار هم مسائلی دیگر تکلیف جایزه را تعیین کردند.

Sunday, March 20, 2005

سال 83 هم سال خوبی نبود. کاری به کار ديگران ندارم – لااقل الان- برای من که با آغازش فهميدم پيرترين سرباز اين سرزمين ام و در ادامه لباس مقدس اش را بر تن کردم و حالا به روزمرگی و بطالت اش خو کرده ام بهتر از اين هم انتظار نمی رفت
و حالا که به پشت سر نگاهی می کنم نه از سر اندوه که بی تفاوت . چيزی به ياد نمی آورم نه از 83 که 82 هم گويی از 81 به 84 پرتاب شده ام بی اميد اينکه 84 هم چنگی به دل بزند.
به قول شاملو:
گذرت از آستانه ی ناگزير
فرو چکيدن قطره ی قطرانی است در نامتناهی ی ظلمات...
پژواک آواز فروچکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشيد –
چون هرست آوار دريغ می شنيدی ..

باقی بقايت

Tuesday, January 18, 2005


کودک مدفون

دوستان سینما دوست ما به سام شپارد برای فیلمنامه پاریس تگزاس .
حتمن توجهی دارندبماند که چند فیلمی هم کارگردانی کرده و حتا بازی
چندی پیش به توصیه محمد که تخصص اش درتئاتر بر همه عیان است و به مدد سعید امکان خواندن کودک مدفون فراهم شد و چه امکان سعیدی
پیرمردی ناتوان فضا یک خانه ی روستایی آمریکاست و همسر قبراق اش –هالي – كه با دو پسر بزرگ و ناتوانشان - تیلدن و برادلی – زنده گی می کنند. در این بین پسر و دختری سر می رسند – وینس و شلی – پسر ادعا می کند فرزند تیلدن است اما هیچ کس او را به یاد ندارد و ....
آدم ها شبیه شخصیت های کارورند آدم هایی بی چاره و ناتوان و از هر سو تحت فشار دوگی مدام سرفه می کند و دائم ویسکی می خورد – الکل در کارهای کارور عنصر مهمی است- از آغاز تا پایان نمایش روی کاناپه ای خزیده و خود را زیر پتو مدفون کرده و اگر هم تلویزیون می بیند با حالتی مسخ شده تنها به تصویر آبی و ثابت آن خیره می شود.
تیلدن یک ناتوان ذهنی است یا شده ، و برادلی جوانی است تنومند که به خاطر دست دادن یک پا و استفاده از پای چوبی می لنگد. او فقط قلچماق است در صحنه ای که وینس پای چوبی اش را به گوشه ای پرت می کند ناتوانی اش به نهایت می رسد و به نظر می آید که او صرفن به خاطر پای اش عاجز نیست.
هالی وصله ی ناجور ماجراست ظاهرن سالم و عاقل !! تمام هم و غم اش سلامتی خانواده و ساختن تندیس پسر قهرمانشان " انسل" به کمک شهرداری. به گفته ی هالی انسل یک قهرمان بود هم در جنگ و هم بسکتبال – دو مقوله ای که در آمریکا توجه زیادی به خود جلب می کنند – همین موجب می شود بقیه خانواده به او توجهی نکنند حتا این قهرمان پروری را باور ندارند. اینان انسان هایی معمولی و زمینی هستند به قهرمان ها علاقه ای ندارند اسطوره عنصری نقش مند در زنده گی شان نیست . نه افکار بزرگی دارند نه کارهایی از این دست می کنند حرف های روشن فکرانه نمی زنند و همین باعث می شود ساده گی و نزدیکی شان بیشتر و بهتر شود و البته دوست داشتنی تر هم. . .

Friday, December 10, 2004

بالاتر و کور

بالاتر و کور
بالاتر و کور ضربه هایی بر گرده ی گرد
در هم همه ی قامت لرزانشان

فریاد فوج بی خبر اما
بازگفت غریوی بود پنداری
خراش سرفه و خرناس
بر خوابی حرام و به بامداد نیامده
ازهراس دشمنی نادیده

روز و آفتابی بر بام
تکرار کوری و فریاد

Sunday, June 27, 2004

نویسنده یا دیوانه


نبوغ ادبی به چه وابسته است ؟
یونانیان آن را با جنون مربوط دانسته اند. شاعر افسون شده است پس مانند دیگران نیست و در آن واحد هم از دیگران هم فراتر است و هم فروتر و آنچه از ضمیر ناخودآگاهش بر می آید هم فراتر از عقل است و هم فروتر.
آیا موهبت نبوغ ادبی جبران کمبودی است؟
در ادیسه الاهه زیبایی چشمان دمودکوس را گرفت و در عوض " موهبت ستوده ی آواز خوانی را به او داد."
این نظری است ساده لوحانه. هرکس کمبودهایی دارد وقتی این نقص ها را بشناسیم هر موفقیتی را به جبران همین نقایص نسبت می دهیم. مسأله دیگر تفاوت هنرمند و دانشمند از این منظر است یعنی در روان نژندی - والبته همان قضیه جبران کردن- هنر مند . درحالیکه تفاوت هنرمند و دانشمند در این است که نویسنده گان حالات خود را ثبت می کنند و ناهنجاری های شان را موضوع کار خود قرار می دهند.
فروید می گفت: " هنرمند ذاتن کسی است که از واقعیت رو برمی گرداند زیرا نمی تواند به خواست واقعیت که ترک لذات – نه کاملن به معنای دم دستی آن- باشد تن دهد. او از دنیای خیالی خود راهی فراخور حال می یابد و با توانمندی رویایش را در قالب واقعیتی نو می ریزد و مخاطب این رویا را بازتاب ارزشمند زنده گی واقعی می داند."
اشکال این تعریف از هنرمند عدم توجه به آفرینش است که خود نوعی عمل در دنیای خارج است آن نویسنده سودایی که با خیال نوشتن رویایش دلخوش است ، آن که عملن به نوشتن می پردازد دست اندر کار عینیت بخشیدن به رویاهای خود و تطبیق با جامعه است. این البته به معنای سازگاری با جامعه نیست . کار هنرمند روی برگرداندن از واقعیت نیست بلکه آشنایی زدایی از پدیده هااست . هنرمند تا آنجا که تاب می آورد روان نژند است.
بهترین نمونه این روان نژندی شاید کافکا و بهتر از آن الن پو باشد. اینان با توانی که از تمرین در شخصیت پردازی دارند امکان روان شناسی آدم ها را از طریق کاوش در روان خود می یابند و با شناخت آن بخش هایی از ذهن که خودخواسته در حجاب می مانند دست مایه هایی برای ویژه گی های شخصیت های داستان می یابند. به این ترتیب نقاب از چهره ی اجتماعی خود برمی دارند و آنگاه شاید - وفقط شاید – چیزهای ناخوش آیندی هم در ذهن و گذشته خود کشف کنند که تنهایی و خلوت را به دادگاهی بدل کند که حاصل اش رنج است.
زمانی که مادر پو می میرد بخشی از او که در مادرش مستحیل شده بود نیز نابود می شود و آنچه باقی می ماند وجودی است ضعیف برای کنار آمدن با دشواری و بحران های بلوغ . چرا که رشد و شکل گیری شیوه های متفاوت سازگاری او با محیط برای همیشه ناتمام مانده بود وتنها آرزوی پیوند دوباره با زنی از دست رفته را داشت . تمام تلاش او مصروف شد به پل زدن بین خود و آن حقیقت گمشده و بخشی از وجودش که به همراه آن از دست داده بود.
نوشته های پو مکررن مبین این تلاش و ضعف ساختار دفاعی اویند کابوس هایی از کمبود منابع پو برای پل زدن بر این شکاف بنیادین . انجام این کار هدفش بود و شکست در عبور از این شکاف ، شکستی تحمل ناپذیر.
حساسیت او نسبت به زیبایی و هنر و توانایی فکری او در طرح و حل مشکل به عقلانی جلوه دادن رویا و تخیلاتش منجر می شود اما این سازگاری تنها مهاری بی ثبات برای نوسان شدید او میان جنون و افسرده گی به حساب می آیند.
دوره های ویرانگر او با ماده مخدر و الکل نشان می دهد که او در این مواد راه های دیگری برای ایجاد پیوند میان واقعیت بزرگسالی خود وجهان غیر واقعی و از دست رفته طفولیت یافته . یأس روزافزون او در سال های دهه چهارم عمرش بر فروپاشی سازگاری های فکری و زیبایی شناسیک او دلالت دارند. این ها دیگر قادر نبودند از او در برابر آنچه غیرقابل تحمل بود حمایت کنند. خود می گفت : " این نوسانی بی پایان میان امید و یأس بود که بدون از دست دادن کامل عقل خود قادر به تحمل آن نبودم."
مرگ همسرش به این نوسان پایان داد اما باعث سر باز کردن زخم های کهنه شد و نیاز کشنده اش را برای پوشاندن شکاف وجودی اش تشدید کرد. پو تمامی توانش را بر اثر بلند پروازانه خود " یورکا" گذاشت. " از وقتی " یورکا" را به پایان رساندم علاقه ای به زیستن ندارم." و این جا بود که این تشتت از حد توان فکری اش افزون شد " اکنون دیگر بحث کردن با من بی فایده است من باید بمیرم تنها راه حل نوشیدن و کشیدن تا سرحد مرگ بود و او چنین کرد.

باقی بقایت.


" بخش اول این نوشته حاصل گپ وگفتی با خویش است و کتابی . بخش دوم آنجا که از الن پو می گوید بر گرفته از مقاله ای است در ویژه نامه ی 100 ساله گی ی هدایت مجله کارنامه"

- به این بیت حافظ توجه کنید:
جهان به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

Thursday, June 10, 2004

دروغ
فکر کنم انسان بدون دروغ معنا نداشته باشد.
اگر من به تو دروغ نگویم -حتا اگر بدانی - و تو نیز ، چقدر مسائل پیش پا افتاده گاهی بغرنج می شوند.
من به تو دروغ می گویم چون دوستت دارم. این با ارزش ترین کاری است که می توانم انجام دهم و تو می دانی و شاید دلتنگ شوی نه از دروغ ام بلکه از اینکه چرا وادار به دروغ گویی ام کرده ای.
اما اگر دروغ گفتی ای دوست! نه از برای دوست داشتنمان . دروغی گفتی که دری به تخته ای بند شود و تو ... نمی دانم، حتا اگر بدانم نمی خواهم بگویم شاید بهتر باشد برای این یکی واژه ای دیگر بیابیم و دروغ را از این معنا دور کنیم و بدانیم زمانی که اولین دروغ را به من بگویی در نظرم زیباتر می شوی.


باقی بقایت

Tuesday, March 16, 2004

بر گرده ی باد
گرده ی بویی دیگر است.

درخت تناور
امسال
چه میوه خواهد داد
تا پرنده گان را
به قفس
نیاز
نماند؟

ا.بامداد

Tuesday, January 27, 2004

مثل همیشه

مثل همیشه ی این روزها روی تخت دراز می کشم، چراغ خاموش است. پیپ را در تاریکی چاق می کنم. چشم ها را می بندم و در تاریکی مخمورش طرح رویاهایم را می زنم و گاهی میان خاطرات همان جایی که باید و اتفاقن خالی هم هست – کار دیگری هم مگر می توانم – و شیرینی شان را با تلخی دود همراه می کنم . گذشته از آن من است و زیباتر اینکه می توانم هر دم به شکلی درآورمش بی دغدغه مسولیتی. بخشی از آن را حذف می کنم و دیگری را به دلخواه تغییر می دهم .من در گذشته ام پیروزام .
آینده از آن من نیست و به آن دلخوش هم نیستم حتا آینده ی همین رویا که وقتی پیپ خاموش می شود و سر و صدا ونور مرا باز می گرداند به روی تخت و آلبوم عکس ها که کنار دستم است می بینم که گذشته را هم باخته ام و آنجایی که نباید میان عکس هایم خالی است.

باقی بقایت



Saturday, January 03, 2004

اندر حکایت آمار نامعلوم کشته گان بم
سخن لوئیس بونوئل به یادم آمد:" یک هزارجسد آمار تکان دهنده ای ست، اما اگر یک جسد حتا ، به علت ملاحظات سیاسی نادیده گرفته شود بی عدالتی بزرگی است."

باقی بقایت

Sunday, December 28, 2003

بادمجان بم را آفت در ربود.

آوار که بر سرم بریزد و هیهات از تنفسی و فریاد. نه که تلخی غم ام را مجال گفتن باشد که سینه را توان از جگر بر کشیدن ِ فریادی نیست.
خدا را چه می شود این زمین و آسمان را . بر پهنه ای به پاکی کویر سوز و لرز آسمان و زمین کفاره کدامین گناه این نا امید مردمان است.
موج موج خاک و خیزش غبار را چه قرابتی با آرام جای این جان های خسته ی خاموش.
بر دست های مان نه باد که جز پرده ای خاک نفرین سوز چیزی نیست و این هیچستان بی مرز چه جان ها را در ربود و چه پر شتاب.
ای بم! برخیز! بر خیز و بیدار باش که پرهیب پرقوت تو نه به قامت گذشته اما همچنان بر پاست. تو نیز برخیز و بیدار بمان.

باقی بقایت

Saturday, December 06, 2003

ادبیات و زبان

اندیشیدن امکانی انفرادی بود و به اشتراک گذاشتن آن ممکن نشد مگر با اختراع زبان. زبان با ساختار قدرتمندش ساز - و- کاری در اختیار بشر قرارداد تا به شرط پذیرفتن قواعد آن تبادل اندیشه و اطلاع میسر گردد.
زبان از آغاز با قدرت وارد عرصه شد و بی لغزشی بارزترین توانایی بشر را تحت سیطره خود گرفت.
کارکرد دیگر زبان که عام تر هم شد- ارتباط و تبادل اطلاع - این قدرت را کمتر آشکار می کند چرا که در صحبت های روزانه خود کمتر به این قدرت فکر می کنیم . با تمام این تفاصیل زبان با ساختاری پیچیده و کانون های متعدد و بهره گیری از نیروهایی که از هر سو ما را احاطه کرده اند بر دنیای ما چیره گشته. زبان حتا فرصت اشتباه را به ما نمی دهد و به عکس نوشتار وابسته به زمان است. زبان در لحظه جاری است و اشتباه در آن گاه جبران ناپذیر و بازگشت به گذشته ناممکن.
زبان با ساختار نشانه ای اش همه چیز را انتزاعی می کند. ما در دایره زبان حرکتی مدام از دال به مدلول داریم و هرگز امکان رسیدن به خود شیئ میسر نمی شود. حتا گاهی این دور کامل می شود ، کافی است فرهنگ لغت را باز کنید و معنی واژه ای را بخوانید و این معنی را به عنوان مدخل جدید در نظر آورید و تکرار همین تا به نقطه ی آغاز برگردید.
بارت در این باره می گوید:" زبان قدرت است چون مرا مجبور می کند کلیشه هایی از پیش شکل گرفته (ازجمله خود کلمات) را به کار برم، و آنچنان سـاختار محتومی دارد که به ما برده گان زبان اجازه نمی دهد از آن آزاد و خارج شویم، چون هیچ چیز بیرون از زبان نیست."
بارت راه نجات را تقلب در زبان می داند و این بازی نادرست ، نجاتبخش و آزادی بخش را ادبیات می نامد. این بازی کلمات و بازی با کلمات زبان را به صحنه می آورد و روی خلل و فرج آن کار می کند، ادبیات با گزاره ی ساخته و پرداخته کار ندارد بلکه با بازی ی گوینده و نویسنده سر و کار دارد که جاذبه ی کلمات را کشف می کند. ژان کوکتو می گفت :" شعر گرد و غبار روی کلمات را پاک می کند و نیروی نهفته ی آنرا آزاد" بر پایه نظریه اطلاع برخورد با هر پدیده ای در بار نخست حداکثر اطلاع را به مخاطب منتقل می کند مواجهه ی دیگربار اطلاع را کاهش می دهد و... کلمات نیز برای بار اول حامل حجم بالایی از اطلاع هستند اما کاربرد بیش از حد آنان چنان از بار اطلاع شان می کاهد که به کلی از ایجاد هیجان ناتوان می شوند از اینجا به بعد کار هنرمند آغاز می شود تا با عدول از قواعد زبان و آگاهی از اینکه نیروی زبان می تواند دوباره بر آن غلبه کند به بازی وارد شود و قدرت کلمات را آزاد سازد.
با این حال زبان از توانی چنان بالا برخوردار است که این نیروی وارد شده را در خود حل می کند و با کمک آن در سطحی جدید قرار می گیرد. این واکنش که از انعطاف پذیری زبان ناشی می شود اثر هنری را که از نیروی کافی بهره مند نباشد با تخلیه اطلاع بلافاصله مستحیل می کند . بر این اساس اثر هنری باید در مرز معنا و بی معنایی باشد تا از استحاله بگریزد و هر مواجهه ای با آن منجر به دریافت اطلاعاتی جدید شود و این میسر نیست مگر با عدول هر چه بیشتر از قواعد زبان در ساخت و فرم.

ادامه دارد...

Sunday, November 30, 2003

خبر بد اینکه بهترین دوست دوران نوجوانی ام از همسرش جدا شد. بدی خبر در جدایی شان نیست چه اگر این جدایی آغازی باشد بر راهی نو بر هر دوشان مبارک. اما آیا زنده گی چنین نااستوار که دوامی کمتر از شش سال داشت می بایست به وجود دو انسان دیگر بیانجامد؟
کدام مقصرند؟ حمید که همچون تمام مردان تاریخ افسوس تاثیر اندکش بر آفرینش انسان - نسبت به زن- را به همراه دارد.تاثیری که چیزی نیست جز از دست دادن لحظه ای ی لگام غریزه وشگفتا که ناتوانی مردان در این آفرینش خداگونه مانع ادعای قدرقدرتی شان در طول تاریخ نمی شود. به عکس زن ها از نیروی جادویی و رشک برانگیز خلق برخوردارند ( موجودی چون خود در وجودآوردن پدیده ای غریب است) . زن در هر لحظه بر این آفرینش تسلط دارد و آیا از این منظر سقط جنین عملی روا نیست؟ نمی خواهم همسر حمید را محکوم کنم، چرا که اصلن حق و صلاحیتی ندارم که راجع به کسی حکم صادر کنم، تنها سوال می کنم آیا اضافه کردن موجودی به این جمعیت سرگردان کاری خطیر و درخور اندیشیدنی بایسته نیست؟
تو بگو

باقی بقایت